نیمی از رخم دیروز است و نیمی دیگر فردا، تمام رخم امروز است که می نویسد دیروز گذشته را و فردای نامده را.
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
الهام زارع نژاد
آرشیو وبلاگ
آذر ۸۸
شهریور ۸۸
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
خرداد ۸٥
ابر خیال دیگران
لیلا صادقی
خوابگرد
يوسف عليخانی
منيرو روانی پور
نيک آهنگ کوثر
مزنا
ساتيار امامی
يداله رويايی
شبنم طلوعی
نيما باقرزاده
بهزاد نثاری
اسداله امرايي
مريم رئيس دانا
محمدآزرم
مرتضی پور حاجی
نويسندگان والس
عليرضا معتمدی
ميترا الياتی
پرويز جاهد
ناصر صفاريان
چند خط دیگر
کانون ادبیات ایران
وازنا
خانه کتاب
خانه هنرمندان
بنیادهوشنگ گلشیری
صدای آشنا
استاد شجریان
همایون شجریان
خانه موسیقی
همین گوشه کنارا
الهه زارع نژاد/بیداد
مریم زارع نژاد/مزنا
سکوت سایه ها/فرزاد
مانی/آنچه می گذرد
راحیل و فرزاد/عشق ،صلح و اندیشه
آسمانی ها/الهام و محسن
شاهین/نگاهی نو
شبنم/کودکانه
آرش/نوازنده دوره گرد
روزبه/گروه کاویان
شهاب/گودوخ و من
بابا روزگار
شاهین/نگاهی نو
مزدک/سنگ پشت
کاوه/کتیبه
میرزا پیکوفسکی
کورش/درجستجوی زمان از دست رفته
رجبعلی محبی/محصول میهن
مهرنوش سعادتی/سیاه مشقهای من
رضا کاظمی/پا برهنه تا ماه
آمیلی پولان
امید/خبرنگار
پویا/از ونکور
سامان/گارودمانا
نوید/به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

کتاب پس از تاریکی( هاروکی موراکامی)- ترجمه مهدی غبرائی
چند هفته این کتاب جزء پر فروشهای کتابفروشیها بود.
نظر خودم را نمی خواهم بنویسم اما در صفحات آخر کتاب جائی که یکی از شخصیتها در نیمه شب با ماری(شخصیت اصلی داستان) درد و دل می کند، راجع به خاطره تعبیری دارد که توی این کتاب از دید این آدم برام جالب بود.می گوید:
"می دانی چی فکر می کنم؟ به نظرم خاطره ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می سوزانند. تا آنجا که به حفظ زندگی مربوط می شود، ابدا مهم نیست که این خاطرات به درد بخور باشد یا نه. فقط سوخت اند. آگهی هایی که روزنامه ها را پر می کنند، کتابهای فلسفه، تصاویر زشت مجله ها، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، وقتی خوراک آتش بشوند، همه شان فقط کاغذند. آتش که می سوزاند؛ فکر نمی کند، آه، این کانت است ، یا آه، این نسخه ی عصر یو میوری است، یا چه زن قشنگی! برای آتش اینها چیزی جز تکه کاغذ نیست. همه شان یکیست. خاطرات مهم، خاطرات غیر مهم، خاطرات کاملا بدرد نخور: فرقی نمی کند. همه شان سوخت اند."
کوروگی به حرف خودش سر می جنباند. بعد ادامه می دهد: " می دانی ، گمانم اگر آن سوخت را نداشتم، مدت ها پیش از پا در آمده بودم. در جایی تو گودالی مچاله می شدم و می مردم. اگر می توانم به این زندگی کابوس وار ادامه بدهم، علتش این است که هروقت ناچار باشم می توانم این خاطرات را از کشوها بیرون بکشم ، چه خاطرات مهم و چه به درد نخور. شاید فکر کنم دیگر نمی توانم آن را تاب بیاورم. دیگر نمی توانم تحمل کنم، اما به هر نحو شده آن را از سر می گذرانم."
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٩/٢۳ - الهام زارع نژاد

یکسال اینجا ننوشتم اما روی کاغذی دیگر ،مثل هیچ لحظه ای را نوشتم!
کتاب :
شامل هفت داستان کوتاه است که داستانها به یکدیگر مربوط می باشند. در واقع خواننده با یک داستان بلند مواجه است که در هر داستان کوتاه بخشی از آن را می خواند. قصه توسط یک راوی بازگو می شود از دوران کودکی تا بزرگی...
پیشکش به دوستداران ادبیات
*************************
از مقدمه:
کوچک بودم که خانه خاله رفت و آمد می کردیم. خانه ای با حوض و درخت و باغچه های پر از بنفشه در بهار.
کوچک بودم که سفره انداختن از این طرف حیاط تا آن طرف حیاط معنا داشت و هندوانه خوردن در تابستان.
کوچک بودم که شب یلدا هنوز طولانی بود و حافظ می خواند سرود پائیز.
کوچک بودم که زیر کرسی نشستن و گوش دادن به قصه های مادربزرگ مفهوم داشت در زمستان..............
بزرگ که شدم. ...
.....
نشر عیاران:١٣٨٨
در حال حاضر: توزیع شده در کتابفروشیهای:
خانه هنرمندان، نشرچشمه و ویستار(کریمخان)، بهجت(ولیعصر، بالاتر از دوراهی یوسف آباد)، نشر باغ(ولیعصر، پائینتر از تجریش)، دارینوش( جنب سینما فرهنگ)، کتاب شهر(شریعتی، پائینتر از ملک)، نشر اختران(انقلاب،بازارچه کتاب)، پیشگام(انقلاب، نبش پاساژ فروزنده)، انتشارات خوارزمی(روبروی دانشگاه تهران)، کتاب زمان(انقلاب، بعد ازوصال)، انتشارات پارس(اکباتان، فاز٣)، خانه کتاب شهرآرا(نبش گذرنامه)، نشر سراج( بعد ازپل ستارخان)، گوهر منظوم(انقلاب، بالاتر از وصال)...
من دیگه نمی نویسم.
من خوشحال و شاد می رم به دنیای خاطره ها و خاک خوردنها
مثل غبار روی آینه انباری هر چند تلخ
شاید روزی دوباره پاک شود این دوده های چسبیده
خداحافظ از دنیای شما و خانه های باصفای وبلاگیتون.
شاد باشید.
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم / هوا داران کویش را چو جان خویشتن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل/چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش/ فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند/ بحمداله و المنه بتی لشکر شکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی/ چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه / که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه / که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٢/۳ - الهام زارع نژاد
گفتم بیا به برگها نگاه کنیم
برگهای زرد و خشک، برگهای پائیز
روی زمین دنبال برگی می گشتم
فرمانت را چرخاندی، به برگ ریزان رسیدیم
درختان سر خم کردند و ما کنار هم جنگل شدیم
گفتم بیا خود را در قطره های باران تعمید دهیم
فرمانت را چرخاندی، به آسمان رسیدیم
آسمان ِ بالای جاده ها برف باراندند
برف... برف...
و ما برای همیشه کنار هم سپید شدیم
گفتم بیا درخت شویم، استوار و ایستا
شانه هامان برای تکیه
فرمانت را چرخاندی و به کوچه های نسیم رسیدیم
به شکوفه ها به درختهای بلند
کنار هم بر شانۀ هم بهار شدیم
من تمام سر بالائیها را رفتم، من قاف ِ این قله را پرچم زدم
وقتی می ایستی، مبهوت می شوم، خیره می شوم به گفته هایم
باز هم که از بلندی ترست گرفت!
ترست نگاهم را خیره تر می کند
دوباره از این بالا، از این چهار طبقه نگاه می کنم
تمام آدمهای ریزِ آن پائین
ماشینها، زمین، کوچه ها، این نرده های سبز پشت پنجره ام
همه شهادت می دهند
به قطره های جاری ِ روی صورت من
قطره های جمع شده از این شبهای ترس، خزر است
قطره ها دریا، گُنگ می شوم
می خواهم ته نشین شوم،موج ها کوفته ام کرده اند
ترس می ترساندم
دریا مواج است، ترسناک تر از ترس من
انگار قایقی باشی که غریق خیس و خسته را
از میان تمام این هفت و هشت های پر صدا
بکشانی تا روی ساحل
از میان این دریا که سرِ آرامش ندارد
بکشانی تا روی شن ها
انگار آفتاب را بگویی: بتاب! بیشتر بتاب!
آنگاه آن خیس شده از دریا
خشک شود، دوباره بایستد،روی شن ها پا سفت کند
می خواهی قایقش شوی
انگار طنابی نمی بیند که به اسکله پیوند زند
خشک شده از خیسی، دوباره
بی درنگ و نا آرام خودش را خیس می کند
قایق کوچک دوباره رها در میان امواج
قایق کوچک متلاشی می شود
لاشه می خواهد ته نشین شود
ته نشین شدن سخت است، باید آب شود
مثل یخ، مثل یخ ِ لیوان شراب
که با شراب یکی می شود
آن شراب سرخ گیجم نمی کند، مستم نمی کند
آن شراب هفت ساله، مرا هزار ساله می کند
و دیگری را
می برد و می کشاند به هفت سالگی
هفت ساله که باشی، همچون کودک هفت ساله
شاید هیچ چیز نخواهی
جز دنیای کوچک هفت سالگی
هنوز کودکی و در آغوش دیگران جای می شوی
شاید تنی سفت و عریض برایت کافی باشد
بازوانی که از سر نوازش تو را در خود بفشارد
اما آن چنان فشردنیست که از هفت سالگی بزرگترت نمی کند
به دیگری می گویم
جرعه ای دیگر بنوش و هزار ساله شو، دنیای بزرگتر، حتی پر دردتر
من نمی نوشم، خسته ام از این همه سالگی
گویا شانه هایم دیگر مجاب نمی کنند
اما هنوز، از آن همه گفتن ها سرمست می شوم
چرا آن مستی خماری می شود
چیست که شعرم را به تلخی می کشاند
خماری می کوبدم به تمام در و پنجره های میله دار
می کوبدم، یکبار
دوبار
هزاران بار...
چقدر این اعداد خط به خط شعرم را درگیر می کنند
از بالای این چهار طبقه دوباره نگاه می کنم
این ابرها، این آسمان، این پرنده ای که ۷می شود و دور می شود
به آبی آسمان می نگرم و به آبی رگِ پنهان دستم
دستم هنوز می نویسد
می گویم: بیا دریا شویم، خود پر از موج
نه مرداب ِ در سکون، نه آن خیس خسته و وامانده
نه آن قایق کوچک ِ رها از بی سرنشین
می گویم: بیا خماری را بپرانیم
بیا پرنده ای شویم، پرواز کنیم بر فراز ِ تمام خانه ها
روی شاخه های سست بخوانیم، بیا نترسیم
شاخه ها اگر سست اند، ما پر ِ گشادن داریم!
آمده ای از ته طبقات
دود سیگارت را به این هوای زیرِ پنجره ام فوت می کنی
از میان دود
سراب می بینم، حباب می بینم و دوباره ترس
می ترسم، می ترسم چشمهایم را بر هم زنم
انگار تمام این دانه های هوا می خواهند جنگل را از تو بگیرند
پس خماری از این است
انگار تمام این دانه های زمین، این کله های سیاه می خواهند
سپید نمانی و سیاه شوی
خماری از سیاهیست
سیاهی که شفافی باران را نمی خواهد و َلکش می کند
انگار لکه ها پخش می شوند و
کم کم تمام تنت را می خورند
پوچت می کنند، پوک می شوی
پوک، چوب خشکی ست که دیگر درخت نیست
انگار پرتابت می کنند تا تکیه نکنی
تا بیافتی در آن دریای بی قایق
نمی خواهم این خماری تلخ و پر از درد را
نمی خواهم این نگاه کردن به آسمان را
نمی خواهم این زمین پر از حماقت را
بیا برویم و بی هیچ شرابی مست کنیم
تو آزاد و سرمست، من رها و سرخوش
بیا سر کوچه ای پیاده شویم و بدویم تا ته کوچه
بیا برویم خرید کنیم
خرید از مغازه های آن خیابانی که هنوز درختان تکیه بر هم دارند
پیرمردی که با پیژامه اش تا سر کوچه می آید و زباله ها را خالی می کند
بیا از دیدن پیژامه اش شادمان شویم
بیا برویم به آن کوچه ای که بالای ساختمانش
ساعت بزرگی را نارنجی چراغانی کرده اند
ساعتی که به پیرمرد می گویدوقت خانه است، وقت آرمیدن
ساعت ِ نارنجی زمان را به رخمان نمی کشد
ساعتی که نمی گوید دیرمان شده
بیا آنقدر به ساعت نگاه نکنیم تا جفت شود
جفت که شود دوست داشتن را معنا می دهد
مثل ده و ده
مثل یک عددِ دیگر، مثل تاریخ ِ یک روز
بیا برویم در همان روز، همان تاریخ
خسته ام از این همه چهره های ویرایش نشدۀ پر از علامت سوال
این همه خط تیره، این همه منها، این همه جمع
من موسیقی راه را می آورم
تنها تو پاکت سیگارت را فراموش مکن
فرمانت را بچرخان!
آن بالا خانه ایست که در سایه اش درختان، بی آفتاب هم قد می کشند
و صدایی نیست که بی وقت اعلام کندحالا وقت خداحافظی است
فرمانت را بچرخان!
من از گُنگی به گَنگ می رسم
من رود می شوم،بیا دریا شویم و بالا آسمان باشد
آسمان شویم و پائین زمین باشد
راه را ببین!دیگر خماری در کار نیست
روی شیشه، ها می کنم
سر انگشتم نام تو را می نویسد
نامت چهار حرف از الفباست
که اسکیس ِ آن می تواند سقف همان خانه شود
خانه ای بی در، بی دیوار
اما پر از خ، پر از دال
خ نه خماری پس از مستی، خ از وقت خوش زیستن
و دال، از دانستن تمام این زندگی
خانه ای که پرده هایش به دیوار میخ نمی شوند ودر باد تکان می خورند
خانه ای که هر روز صبح خورشیدش از شرق نور می فرستد
و غروبش حتی در جمعه ها هم دلگیر نیست
کلیدش را هم تو داری هم من
فقط یادمان باشدبرای یک بخاری، یک پتو
هشدار!
آنجا هنوز هم زمستانها سرد است
جامدادی ات یادت نرود
پاک کن لازم دارم
باید پاک کنم این همه علامت تعجبِ نشسته بر چهرۀ دیگران را.
۸۷/۱/۹چهارشنبه شب
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱/۱٥ - الهام زارع نژاد
درخت ِ پشت پنجره، شکوفه می زند
شکوفه می زند به شیشه
فکر می کنم
این تق و تق بهار است
می روم پشت پنجره، تا بگشایم رویم را
به مهمان آمده از خاک و زمین
باد، ابری نرم را فوت می کند
نگاهم می رود تا آسمان بلند ِ خدا
این تق وتق بند نمی آید
می روم بگشایم در را
که بهار
این فوت سبزِ خدا
بهار ِ آمده از خاک و زمین
ابر و آسمان
پشت در نماند!
نوروزتان شاد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱/۱ - الهام زارع نژاد
ای کاش از این همه سبزی ِ در راه
از این آسمان آبی
این ابرهای تکه پارۀ بی خیال
از این همه فرش های رها در باد
همه اندک سهمی ببرند
مرا نیز شاید
صدای بلبلی خیالی در دوردست کفایت کند
باقی بماند سهم شما و دیگران!
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/۱٧ - الهام زارع نژاد
پرسید: به نظرت آدم خوبی بوده؟ آخه شنیدم هر کس آدم خوبی باشه؛ موقع مرگش هم راحت می میره.
جواب داد: نمی دونم. ولی خیلی راحت هم نمرده! مریضی خیلی اذیتش کرده. خیلی زجر کشیده. بچه های طبقه بالا موقع مرگ بالای سرش بودند اما دکتر اونها را بیرون می کنه.
پرسید: تو دوست داری چه طوری بمیری؟ من همیشه فکر می کنم، توی جاده، پشت ماشینم نشستم. با سرعت زیاد. ماشین دیگه ای که پشت سر ماشین منه، همۀ اعضای خانواده ام توش نشستند. یکهو از روبرو یک کامیون بزرگ با سرعت به طرف من می آد. ماشین من از خط خارج می شه، صدای ترمز و بعد، نگرفتن ترمز و چند تا معلق زدن و بعد ماشین از دره پرت می شه. به سنگها می خوره و منفجر می شه. تمام اعضای خانواده ام به من رسیده اند و شاهد این مرگ بودند. اونها حتی تکه ای از بدن من رو پیدا نمی کنن تا برام قبری درست کنند. تا آخر عمر افسرده می شن و دیگه هیچ چیز خوشحالشون نمی کنه. از اون به بعد از سفر و جاده متنفرند و می ترسند. اوه ه ه... خیلی دوست دارم این جوری بمیرم. خب! تو چی؟
جواب داد: نه! این جوری دوست ندارم. حالم بد شد از اینی که تعریف کردی. من دوست دارم تو یه سفر تفریحی با دوستام باشم. از اول سفر به ما خیلی خوش بگذره. همه خوشحال و شاد باشیم. بعد ازظهر آخرین روزی که اونجا هستیم، بریم لب ِ دریا. صدای امواج، آرامش. خورشید رنگهای زیبا تو آسمون پاشیده و در حال غروبه. صدای مرغ دریایی تنها صدایست که از دور شنیده می شه. من جلوتر از همه ایستاده ام و آب تا زانوهام بالا می آد و پائین می ره. اون وقت، همین موجها کم کم منو جلو می بره تا وسط آب. یکهو سر و کله یه کوسه پیدا میشه. اونایی که می بینن از دور داد و بیداد راه می ندازن. کوسه منو می کشه زیر ِ آب. تکه پاره ام می کنه و می خوره. خون تمام آب رو پر می کنه. و به ساحل و زیر پای بقیه می رسه. دخترها از وحشت غش کرده اند و بقیه مات و مبهوت همون جا خشکشون زده.
پرسید: پیرمرد اتاق بغلی رو دیدی؟
جواب داد: آره تازه آوردنش. داره صداش می آد. دوباره قاطی کرده. پاشو! پاشو بریم تو اتاقمون الان دکتر می آد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٢/۱ - الهام زارع نژاد
از یه دوستی پرسیدم: حالت چطوره؟
گفت: خوبم ولی زندگی عالی نیست!
گفتم: خب، هیچوقت عالی نمیشه!
گفت: آخه بوده وقتایی که عالی بودم.
گفتم: تو یا زندگی؟
مکثی کرد و گفت: من.
و من منتظر همین جواب بودم تا بهش بگم: دیدی! داشتی مثل همه مردم فکر می کردی، همه فکر می کنن زندگی باید روی خوش بهشون نشون بده، همه فکر می کنن زندگی باید پر از شادی بشه،زندگی باید اوضاع بهم ریختش رو درست کنه! آدما یادشون رفته که خودشون باید خوب بشن. یادشون رفته که اگه خودشون خوب و ثابت بشن، زندگی آینه می شه و وقتی محکم سر جات بایستی غم و تلخیها و سختیها دیگه از جا درت نمی آره.
نمیدونم که همه اینا رو به اون دوست گفتم یا نه! اما الان دارم به خودم می گم که :هی! آدم! حواست باشه فقط خوب نباش، عالی باش! عالی...
پروانۀ من در توری افتاده که عنکبوتش سیر است؛ نه می تواند پرواز کند و نه می تواند بمیرد. (دانته)
من خواندم و آهی کشیدم و گفتم که چه سیاه...
و دوستی گفت: چه انتظار وحشتناکی! ای کاش عنکبوتها هم مثل آدمها هر گاه سیر می شدند سفره شان را جمع می کردند.
و دیگری که خیلی زیبا نگاه کرد گفت: به به، آخ جان ! تاب بازی تا دمِ مرگ !
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱٠/۱۳ - الهام زارع نژاد
هر هفته یکبار چهارشنبه می شود. درست راس ساعت چهار
چهار برگ ِ زرد از پشت پنجره می گوید که در کوچه باد می آید
و من بند این پالتو را محکم تر می بندم تا برگها باور کنند که این باد پائیز است
ای کاش هر هفته یک فصل دیگر می رسید
تا می توانستم در فاصله این چهار انگشت با تو بهار ، تابستان و پائیز را
و زمستان سرد با آن همه سپیدی ِ سنگین را تجربه کنم
اما ساعت گاهی وقتها روی یک عدد می ماسد
تا مثل پتک لحظه را روی سرت بکوبد
تلخ شود، تلخ می شود
به تلخی یک پیک که تو می خوری اما من دلسترم با طعم لیمو
با این طعم، لحظه از سیاهی به سپیدی، به روشنی به نور می رسد
به نارنجیِ از یک ترانه قدیمی
که به رقص می کشاندت
به نارنجی ِ خورشیدِ پشت پنجره که نمادِ رهائی است از تمام خاک این زمین
و حتی بالاتر از این نه طبقه بالاتر از زمین
تو که از بلندی ترست گرفته، آن طرف تر بایست!
اما من خم می شوم تا از تمام نُه طبقه، تُف کنم روی سرِ زمین
ازبالا، از آسمان به زمین، و چه دردی دارد وقتی ببارد از زمین به آسمان
آنوقت است که شاعر مزخرف می سراید
و نقاش به هر رنگی روی بوم، اجازه نشستن می دهد
مجسمه های هنرهای معاصر را یادت هست؟
نمی دانم خدایشان کی آنها را آفرید؟
وقتی از آسمان به زمین می بارید یا ...
بدون عنوان ها را بگو...
ادامه ندهم بهتر است
در روزنامه ای که هنوز باز است نقدی خواهم نوشت
از بدون عنوانها رد شدیم
آنها که در وقت خوش زیستن به دنیا آمده بودند
مارا نگه می داشتند و دوست داشتی کنارشان دعوت شوی به یک چای با طعم
مثلا نعناع
چای با طعم نعناع، می برَدم به بوی نعناع به فصل نعناع که یکی از همان چهار هاست
مثل یک چهارراه که بی خبر ازآن می گذرم، اما در ساعتی، جایی، یکهو
ترمز می کنی و من فکر می کنم که من بریدمش، ترمز را می گویم
و تو می گویی: هیچ چیز تقصیر تو نبود
***
حرف تقصیر که اومد
باز یهو یاد خرِ شهر قصه افتاد به سرم
که می گفت:
اما راستش چی بگم، تقصیر ما که نبود، هر چی بود زیرِ سرِ چشم تو بود
یه کاره تو راه ما سبز شدی، ما رو عاشق کردی، ما رو مجنون کردی، ما رو داغون کردی
آخه آدم چی بگه قربونتم، حالا از ما که گذشت، بعد از این اگه شبی، نصف شبی،
به کَسونی مثل ما قلندرو مست و خراب، تو کوچه برخوردی
اون چشارو هم بذار
یا اقلا دیگه این ریختی بهش نیگا نکن
آخه من قربون هیکلت برم، اگه هر نیگاه بخواد این جوری آتیش بزنه
پس باید تموم دنیا تا حالا سوخته باشه
هی... بگذریم...
اما نه! قبل گذشتن از تو این ریتمی که شد شهرِ چی بود؟
هان، قصه بود!
خوب می شه قافیه توش جور بکنم
تا که بگم:
گلی بود، خیلی جواد بود
اما هر تک تک گلبرگ و پرش
حتی اون نایلون پیچیده به دور ساقه هاش
همه صرف ِ عین و شین و قاف بود به خدا !
من که باور کردم...
حالا چارشنبه شبه، خوابم میاد
چطوری این قلمو برگردونم تا که ریتمِ اصلی شعرم بیاد؟!
فهمیدم! کار ِ یه جمله س!
جمله از دختره بود:
کاشکی، نه ! ای کاش... ای کاش...
اینجا پُرِ آزادی بود
ای بابا درست نشد!
بذار ببینم پسره چی گفت؟
***
دور می زند، می چرخد
چرخیدن دور میدان خوب است
مثل چرخیدن ِ نیلوفرها توی سراب
مثل سرابِ نیلوفر
و بعد دور زدن و بعد پیدا کردن و کشف کوچه ها
کوچه هایی که در این شهرِ آلوده
بوی هیچ کاه گلی را نمی دهد
کوچه هایی که هیچکدام، مالِ هزار سال ِ پیش نیستند
اما زیر ِ چراغ همین کوچه پس کوچه ها
کنار تمام این رهگذران ِ اخم کرده از بی هیچ سالگی
با تو هزار ساله می شوم
و تو بلدی خط ِ همۀ این سالها را در من بخوانی
پس زمینه ات چهرۀ تمامِ آدمهائیست که انگشت حیرت به دهان دارند تا آن را بگازند
و همه در انتظار اتفاق
با این همه چهره از آدمها، شبیه یک تابلوی نقاشی می شویم
یک طرح از پل گوگن، گافش به فتحه یا کسره مهم نیست
وقتی بد می شود که از گوگن به آن گوش ِ بریده ونگوگ برسد
انگشتان اوست که در تمام کارتهایش، زمان را به تصویر کشیده ، لحظه را
لحظه ای که هست و بعد زمان می گذرد و دیگر نیست
می ترسم از این اَمپر یا هر سیونیسمی که بود
از خطوط آن اِکسپر به اکسیر، به عین می اندیشم که در مسم افتاد و زر شدم
ز ، مثل زنگی که هر لحظه تو را پشت درها نشانم می دهد
که بیایم، که بگشایم آن درب را که پشتش نه رومی و نه زنگیست
همه بیرنگیست که پر از دل تنگیست
حیف !حالا که دیگر خوابم گرفته
اما هر چهار شنبه که هفته ای یکبار تکرار می شود
انگشتانم پر می شود از حروفی که می خواهند روی برگه ها تو را بنویسند
و من با اندکی رهایی
اجازه نوشتن می دهم به هر زبانی که قاف این قله را بگوید
می روم بخوابم
اما باز هم حیف !
که زیر آسمان اینجا
هیچ جای مناسبی برای بوسیدن وجود ندارد
یادم باشد انگشتانم تا چهار شنبه دیگر احتیاط کنند!
ساعت ۲ نیمه شب
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٩/٢۸ - الهام زارع نژاد
این یک خاطره است که امروز یکساله شد. به جز کسانی که در این خاطره حضور داشتند، هیچکس دیگری نمی تواند از ماجرا سر در بیاورد. پس زحمت خواندنش را نکشید. البته اگر کنجکاو نیستید!
روز- داخلی
(صبح، اتاق الهام): الهام بیدار می شود، امروز ۱۹آذر تولد مانی و خانوم امانت است. به بچه ها اس.ام.اس می دهد و یاد آوری می کند. بعد تبریک به مانی و خانوم امانت و تا آخر شب هم کمی اس.ام.اس بازی.
روز- داخلی
(صبح، اتاق الهام): ساعت۹است، الهام بیدار می شود. خب، امروز ۲۰آذره و هیچ خبری نیست. موبایلش را روشن میکند. به شوخی متنی را تایپ می کند تا به شاهین بفرستد.(امروز که تولد مانی نیست چی کار کنیم؟) اما وقتی send می شود ، می رود برای مانی. الهام به جای آنکه اصلاحش کند. به فکر گذراندن امروز می افتد و چون دوستان بسیار پایه اش را جهت راه انداختن یک فیلم می شناسد، همان smsرا برای مانی و ماندانا و مهران هم می فرستد و اینک باقی ماجرا...
همان روز- خارجی(شامل ماندانا و مهران تو دفترشون، مانی تو سر کارش، شاهین تو شرکت سامسونگ، الهام در اداره) موبایلها از صدای smsهای پشت سر هم در حال سوختن هستند و اطرافیان از خنده های بیجای این ۵نفر که هر کدام جایی هستند لجشان گرفته.
مانی: من الهامم. می گم موافقین ۵شنبه یا جمعه اون ساعت رولکسی رو که براش خریدیم بهش بدیم؟
شاهین: من که حرفی ندارم اما شاهین موافق نیست.
مانی: من شاهین و مهرانم . بهتره تور دو ماهه گشت رو بهش بدیم.
مهران: من الهام و ماندانام. به جای تور قفس بدیم و به جای اروپا، ای روپا بدیم. چطوره ؟ البته ماندانا نفهمه!
ماندانا: سلام. من بازم شاهینم. اصلا بیائید شوهرش بدیم.
مهران: تو غلط می کنی!
شاهین: با سلام. من هو به هو، من کی ام؟تولد کیه؟
مانی: آخ. آخ. باز شلوغ کردین. این دفعه چندمه که من حامله می شم. تازه برگشته بودم. باز باید برم.
ماندانا: آخ! ما قاطی کردیم. کی زائیده؟ مامانت زائیده؟ یا تو باید بزای؟ ما چند تا باید کادو بدیم؟ اه. پسره؟ متاسفانه!
الهام: من مامان مانی ام. من مانی رو سقط کردم. چون ما یک بچه می خواستیم. هر روز به یادش یکساعت sms نمی دیم.
مانی: مامان. مامان جونم! کجایی؟ من از ایتالیا پیاده اومدم. خدا رو شکر نذرو نیازم جواب داد. من مانی بودم.
ماندانا: یکی بگه که این مانی کیه که هر چند وقت یکبار smsمی ده( مانی)
مانی: من حاج زنبور عسلم. اخیرا رفته بودم مکه، اومدم مامانم رو پیدا کردم.دیدم این مانی به تلفنم sms می ده، به مامانم بگین کیه!
الهام: ببین پسر جان! تو حاج هستی. ما فقط یک بچه داریم. بیخود هم احساسات زن من رو جریجه دار نکن(بابای مانی)
ماندانا: وای خواهر، بین خودمون باشه، نه اینکه خودشون ۱۷تان.
الهام: مانی دوست همه ما بود. او سقط نشد. اونو کشتن! چه کسی مانی را کشت؟
شاهین: من خرم. من الاغم. گاوم. لا مصبا! من اومدم تو این شرکت کار کنم یا به smsهای شما جواب بدم و بخندم؟(افشین داداشم)
مانی: الو آتش نشانی؟
الهام: ۵شنبه، سانس۷. فیلم چه کسی مانی را کشت؟ سینما فلسطین.
ماندانا: راستی گفتی حاچی! عسل کیلویی چند؟
مانی: ببخشید! سم سگ کشی دارین؟
الهام: من رئیس الهامم. تا خودم این مرتیکه مانی رو نابود نکردم و بقیه تون رو از کار بی کار، smsبازی رو تموم کنین.
شاهین: من رئیس سامسونگ کل جهانم. بذار حالشو ببرن بچه ها آقای رئیس الهام اینا.
مانی: من رئیس خودمم. نوکر خودمم. بدبختها حالا هی بدوئین دنبال یه لقمه نون. حالا چهارراه کالج کدوم طرفه؟
ماندانا: اصلا۵شنبه عروسیه مظفره تو باغ مظفر. میائین؟ یه دیزی می گیریم۵تایی می خوریم.
الهام: و سیمرغ بلورین سی و یکمین جشنواره فیلم مانی، بهترین فکر برای شروع یه سر کار رفتن همگانی به الهام زارع نژاد. دیپلم افتخار به مهران به خاطرsms( تو غلط می کنی)به مهران. دیپلم افتخار به ماندانا به خاطر زن مهران بودن. جایزه هیات داوران به مانی به خاطر سوژه بودنش. جایزه بخش ویژه به شاهین که با وجود خط تالیا ، جواب همه رو می داد.
مانی: من هیات ژوری کاسه شعر، انجمن بین الملل اینتر نشنال کاسه شعر گویان جوانم. شما بهترینین. این آخری من فرینم(شاهین نمی شناسدم.)
ماندانا: امروز که گذشت فردا کجا بریم تولد؟
شاهین: من راشلم. از برگزار کنندگان این جشنواره شیلنگ، کمال تشکررا دارم. گوربون معصوم برم.
ماندانا: اججلو به صلات... شومپت کتکله. ما بالاخره نفهمیدیم که مانی شاهینه؟ الهام مهرانه؟ ماندانا کیه؟ تو فهمیدی رئیس کیه؟
ماندانا: یا اله( دایی رضا). اصلا به من چه شما ظرفیت کادو دادن ندارین؟ به من چه شما رولکس نمی دین؟ به من چه موبایلت تالیاست! به من چه تو رئیس داری! به من جه که چهار روزه شدی! به من چه که سیمرغ گرفتی! به من چه که ۱۷تا خواهرین! ولی من گوربون معصوم برم.تمام.
مانی: من یه آهنگم. به من چه رقص نیلوفر روی آب. به من چه سرخی میخک تو مهتاب. قفس بارون کابوس کبوتر. به من چه کوچه باغ شعر سهراب
الهام: وااااااااااااااای!بیژن مرتضوی جان! کی اومدی ایران؟ می شه به جای آهنگ به من چه، ( تو از چرخش یک رقص رو بخونین) در ضمن این ماجرا را تمام کنید. بی مزه می شود. به دنبال ابتکار باشید تا صنعت کشور بچرخد( من رهبرم)
روز- خارجی - فردای دیروز ( همان جاهای قبل و همان آدمها)
مانی: دکون تعطیله امروز؟
شاهین: به خاطر دیروز من از کار اخراج شدم و الان کنار خیابونم. از مردم۲۲تومن می گیرم و براشون smsمی زنم. لذا تلفنم هم الان نون دونی ام شده.
مانی: دیشب تو اخبار کلی ازمون تقدیر کردن. مخابرات پر کار ترین و پر درآمد ترین روز رو گذرونده (من مانی هستم)
الهام: بچه ها! یکی سر خیابون smsمی زنه ۲۲تومن. با یکسال گارانتی و یک اشانتیون. حتما فرمشو پر کنید.
مانی : نشونی وبلاگش چیه؟
الهام: www رو داره، ولی می گن نقاب می زنه و یه شاهین رو شونش می شینه. تیکه کلامشم میهن بلاگه. (من زن ممد آقام)
مانی: من زورو ام. این نشونیها که می گی مال منه. ولی من ۲۳تومن می گیرم. واسه کجا می خوای؟
الهام: آقا ببخشید! این sms رو بزنید به آمریکا( هوشنگ جان. پدر مرد. حالا دیگه نمی تونیم برات پول بفرستیم. من هم پولی ندارم. چون همش می ره بابتsms) خواهرت.
شاهین: بچه ها! به مو بایل من یه زنگ بزنین. نمی دونم تو ماشین، کجا افتاده؟
مانی: من موبایلتم. درینگ ... درینگ
مهران: نه تو موبایلم نیستی! موبایلم زرنگ زرنگ می کنه.
الهام: اوناهاش زیر صندلیه.
مانی : موبایلت غلط می کنه.
الهام: می دونی شاملو هم آذر به دنیا اومده؟ دیروز تولدش بود.( من آیدا زن شاملو ام)
مانی: همه بزرگان آذر به دنیا می آن. شاملو. بتهون، آقا مانی، والت دیزنی و خیلی های دیگه.
الهام: و فقط مانی بعد از این همه سال زنده مونده، فسیل شده، چشمش به مال دنیاست و از ما مردم رنج دیده کادو می خواد. آه! ننگ و شرم بر او باد( نوه کوچیکه بتهون که به نازیها پیوست)
مانی: ۲۵sms/smsتومن sms
الهام: فکر کردم تو هم مثل شاهین سر کوچه وایستادی داد میزنی sms، بدو بزنsms! حراج sms ، قرمزه شب یلداsms، مناسب برای هر نوع سر. چشمو نمی سوزونه..
خب دوستان عزیز من ایستگاه دیگه پیاده می شم و می رم سر کار. آقا اینگیلاب نیگه دار! سه ایستگاه مونده. فعلا به کار و زندگی بپردازین تا جمعه.
روز - داخلی -فردا
خنده و خاطره شیرن این اس. ام .اس بازی بر لب همه نشسته.
شب - داخلی- دفتر ماندانا ومهران
شاهین و مانی و ماندانا و مهران ، اس. ام. اس ها را می خوانند و الهام می نویسد که یه روز دوباره یادشان بیاید و بخندند.
نصف شب- داخلی- اتاق الهام
الهام به اینترنت می رود و یک کامنت تبریک می نویسد و می خوابد. وبلاگ مانی ww.mani54.blogfa.com
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٩/۱٩ - الهام زارع نژاد
آفتاب، غبار کوچه ها را به نمایش گذاشته
و ظهر، سکوتش را به رخِ صدای قدمهای من می کشد
آهسته گام بر می دارم تا نشکنم آن همه سنگینیِ نهفته در این سکوت ِ باستانی را
گم می شوم در خیالی دور
سرگشتگی سبک ترم می کند از تمام ِ کاهِ گلِ این کوچه ها
پیدا نمی شوم تا زمانی دور
چه سایۀ یک نفره و تنهائی در امتدادِ این دیوارها افتاده است!
افسوس!
گم گشته ام در رویایی گمشده و راه ِ هیچ خیالی را پیدا نمی کند
اما
چه خوب است، سیرِ این تنهائی
چه خوب است که ته ِ این کوچه ها پیدا نیست
چه خوب است که می شود در رخوت ِ رنگِ این خاک لمید
و چه خوب است که هیچ قاصدکِ فضولی
نه خبری می آورد و نه خبری می برد
وچه خوب است گم شدن در این همه بی خبری...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۸/۱٧ - الهام زارع نژاد
این داستان را از بعدازظهری که در خانه لیلا با دوستانِ شاعر و نویسنده اش گذراندم از بامداد کوچولو پسر شمسِ آقاجانی و رویا تفتی، الهام گرفتم. بعدازظهری که عمران صلاحی با بودنش و با همۀ گفتنهایش به لبِ مهمانان لبخند هدیه کرد و 11/مهر/85 با نبودنش و رفتنش طعمی تلخ برای همۀ لبخندها باقی گذاشت. اول آبان در خانه هنرمندان بزرگداشتی برایش برگزار شد و خوبی برنامه این بود که عکس بزرگش در گوشه سالن به همه خوش آمد می گفت. عکسی با یک لبخند محو و خیره به چشم هر کسی که به او نگاه می کرد. انگار نه انگار که نبود!
تا با مداد !
از کنارشان می گذریم ، هیچکس سوارشان نیست .خلوت خلوت. آدمکم ازپشت بلوزم بیرون می آید وبا آنها بای بای می کند. سرسره زبانش را بیرون می آورد و تاب دستش را تکان می دهد . آدمکم می گوید: فقط یک دور سوار شویم؟! پدر گاز می دهد ومی گوید: فردا شب ....
تا فردا شب من و آدمک زل زده ایم به پدر و او تند تند تا امشب که همان فردا شب دیشب است، می نویسد . می خواهد شعرش را بخواند برای آنهائی که داستان و شعرشان را می خوانند برای همدیگر. تمام فردا شب ها چشم من و آدمک پشت میله های سبز است و خودمان درکنار آنهائی که شعرها و داستانهایشان تمامی ندارد.
همه مهمانها ازکنار من رد می شوند و همدیگر را درآغوش می گیرند. قدّم به کف دست آنها می رسد و دوست ندارم با آنها دست بدهم.
اول دور هم می نشینند، دوم، خجالت می کشند، سوم، حال و احوال، چهارم، خوراکی، پنجم، نوشیدنی وبعد از نوشیدنی، حال واحوالِ بی خجالت.
خجالت می کشم و هیچ چیز نمی خورم. حتی تخمه هائی را که مادر دانه کرده و صد و هفت درصد ویتامین ای دارد. این را میزبان می گوید که صادقانه محبتی نثار تمام مهمانها می کند و می خواهد مرا به اتاقی ببرد تا بتوانم کارتون تماشا کنم.
اگر قالیهایشان سبز بود می توانستم در زمین خانه شان فوتبال بازی کنم. کوسنی مبل را پرت می کنم بالا. پاهایم را بالا می برم و موقع پائین آوردن قبل از آنکه به میز بخورد اسمم را می شنوم. هیس! کلافه می شوم. هیچ میله سبزی درخانه شان وجود ندارد. کسی رویایش را روی حرارت نور شمسی که از پنجره تابیده، تفت می دهد تا طلائی شود و برای بقیه تعریف کند .همه منتظر طلائی شدنش هستند.
مجلس تا ساعت هشت شب است و هیچکس دوست ندارد بامداد برسد. مادرم می گوید:بامداد! هیس! سرم را بالا می گیرم اگر سقف خانه شان آبی بود توپم را به هوا می فرستادم تا نمیدانم کجا؟ کسی صلاح جمع را در این می بیند که با هم بخندند، دیگری با فروشکوه شعرش را زین کرده تا بتازد. توپم از آسمان می افتد و به لوستر سقف گیر می کند، می پرم تا شاید دستم برسد. پرش هایم وسط داستان کسی است که شبیه رئیس اداره هاست. اما از او نمی ترسم وباز هم می پرم. کسی که الهۀ الهامِ شعرهایش را نیاورده تا برای جمع بخواند می گوید: بامداد ! و همه به ساعت روی دیوار نگاه می کنند و می گویند: حالا زود است تا رفتن. خیلی مانده. دیگر نمی پرم و جوابش را می دهم. می پرسد: بامداد یعنی چه؟ می گویم: یعنی صبح؛ ومی گوید که می خواهد مرا صبح صدا کند. می دانم با دانائی مرا یکجا نگه داشته تا داستان آن دیگری تمام شود.
روی میز کیک هست . آدمکم را پشت میز می فرستم تا برایش تولد بگیرم. کسی عکس میگیرد تا این شبِ فرخنده را جاوید نگه دارد. قبل ازآنکه آدمکم به پشت کیک برسد، دستی سینی کیک را بر می دارد تا به دیگران تعارف کند. آدمکم گریه اش می گیرد و فریاد می زند و این بار پدرم که در صفحه چهل و هشتم شعرش است میگوید: بامداد! همه به من نگاه می کنند و من به آدمکم که از خجالت پشت بلوزم قایم شده، پشت سرم پنجره های بزرگی است. درهایش بسته است. از پشت شیشه کوچه رامی بینم. از بالا، از پشت پنجره، آدمکم پرنده ای می شود و می پرد لب بام. بچه ها در کوچه بازی می کنند. مرا هم بازی می دهند. روی زمینِ سبز توپمان را شوت می کنیم و بعد به آسمان آبی می فرستیم. دور هم جمع می شویم و زنجیر می بافیم .
بامداد نرسیده اما همه بلند شده اند و دست یکدیگر را می فشارند و قرار بعدی می گذارند.
وسط زنجیر بافتنم، کسی صدایم می کند. مثل خودشان می گویم: هیس! بقیه به هم نگاه می کنند .
مادرم می گوید: بامداد ! وقبل ازآنکه زنجیرم را پشت کوه بیاندازم، مرا سوار ماشین می کنند .
ازکنار میله های سبز می گذریم. دیر وقت است. من و آدمکم باید منتظر باشیم تا وقت ِقرار بعدی ِبزرگترهائی که هنوز سرم به سرشان نمی رسد.
11/6/84
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۸/۸ - الهام زارع نژاد
پیشکش تمام کسانی که هنوز در عصر فولاد و دود و جنگ و فراموشی، همچون برگ درخت و هوای تازه، با صلح و آرامشی که در قلبشان است دوست می دارند...
*تو را به عصری دوست می دارم که ...
دلم می خواست در عصر دیگری دوستت می داشتم!
در عصری مهربان تر و شاعرانه تر
عصری که عطر کتاب،
عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می کرد
دلم می خواست دلبرم بودی
در روزگار شارل آیزنهاور
ژولیت گریکو
پل اِلوار
پابلو نرودا
چاپلین
سید درویش و نجیب الریحانی...
دلم می خواست شبی
با تو در فلورانس شام می خوردم
آن جا که تندیس های میکل آنژ
هنوز هم نان و شراب را با جهان گردان قسمت می کنند
دلم می خواست تو را
در عصر شمع دوست می داشتم
در عصر هیزم و بادبزن های اسپانیایی
و نامه های نوشته شده با پَر
و پیراهن های تافتۀ رنگارنگ
نه در عصر دیسکو،
ماشین های فراری و شلوارهای جین!
دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم!
عصری که در آن
گنجشکان، پلیکان ها و پریان دریایی حاکم بودند
عصری که از آن ِ نقاشان بود،
از آن ِ موسیقی دان ها،
عاشقان،
شاعران،
کودکان
و دیوانگان!
دلم می خواست تو با من بودی
در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ستم نبود
ولی افسوس !
ما دیر رسیدیم !
ما گل عشق را جستجو می کنیم،
در عصری که با عشق بیگانه است !
- * از کتاب (تمام کودکان جهان شاعرند) ترجمه: یغما گلرویی
- شاعر: نزار قبانی(1923.1998)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٧/٢٠ - الهام زارع نژاد
- صدایت می زنم. بر می گردی و نگاهم می کنی. تمامش از توی گلویم بیرون آمده و حالا روی لبانم است و باید جاری شود. هنوز نگاهم می کنی؛ اما باز هم نمی توانم بگویم و بار دیگر خداحافظی می کنیم.
- کلید آسانسور را می زنم. زن همسایه در تمام طبقات سرک می کشد. در را که باز می کنم؛ دارد برای زن دیگری، از زن همسایه طبقه پائینی می گوید که با شوهرش دعوایش شده، شوهر داد زده و شیشه شکسته که دست از سرم بردار، که تو از اول دنبال ِمن بودی، که تو گفتی دوستم داری، که من و تو نباید... که من نمی خواستم ... که ... و بعد زنش گریه کرده و از خانه زده بیرون. صدای گریۀ زن می پیچد توی گوشم و حرف ِ روی لبانم را قورت می دهم. آسانسور می ایستد. هر شب تا آسمان می روم و فردا صبح از آسمان پرت می شوم روی زمین.
- همیشه، همۀ دو نفرها منتظرند که آن یکی اول بگوید. اول من یا تو؟ نمی دانم! بالاخره این فعل را جایی صرف کردیم. کدامیک زودتر گفتیم؟ اما در اول شخص مفرد صرف کردم به سلامتیِ تو و در اول شخص مفرد صرف کردی به سلامتی من، دوستت دارم را.
- میوه ها را توی سبد می چینم. همه رنگ، همه طعم. قرمزها کنار هم، سرخها یک طرف، زرد و سبز را روی آن می گذارم و برج که شد مراقبت می کنم تا نریزد. روبرویم نشسته ای و به سبزیِ خیار نمک می پاشی. نگاهت می کنم که مبادا شور شود؛ اما سبزی را دوست داری و به بوی قرمه سبزی و کوکو سبزی هر شب راس ساعت، روبرویم، دور ِ میزی.
- چاقو می کشم روی تیز کن. کا هو ها را خرد می کنم. چه سبزِ کم رنگی! می کشم روی کلم های بنفش، بنفش ِ پر رنگ. چه تیره ! کم رنگش بهتر نبود؟ مثل یاس، مثل پیراهن بلندم در شبهای روشنِ بالای برج، خنکای هوا، بالکن روی تمام چراغهای شهر بود، زیر تمامِ ستاره های آسمان و ماه ِ کامل و کیک با طعم عسل. چقدر سبزیمان کم رنگ شده بود. می پزم، اما ساکتی و هیچ نمی گویی. حالا پیراهنم کجا بود؟ زن همسایه می گوید: خشک شویی ِ سر چهارراه همیشه لباسهای مهمانی را گم می کند. چهارراه مرا گم کرده بود. فکر می کردم مرا پیدا کرده ای تا هر شب راس ساعت دور میز بنشینیم و به میوه های رنگی چاقو بزینم و صدای خنده مان برود تا بالای همه رنگین کمانهای بعد از باران.
- زن همسایه می گوید: همسایۀ طبقه بالایی می خواهد طلاق بگیرد. زن، شوهرش را با دختر جوانی دیده، تلفنهایشان را شنیده. زن به شوهرش گفته و مرد فریاد زده که دروغ است و خوابانده توی گوش زن. صدای مرد از پشتِ دیوار ِ حاشا توی راهرو می پیچد.
- دود سیگارت می پیچد توی آشپزخانه. نگاهت می کنم، نمی بینی و حرفهای من با دود، به هوا می رود. گردو می شکنم. گردوهای درسته شبیه مغز است، پیچیده. بعضی ها خرد می شوند و بعضی ها پوکند. به پوکی فکر می کنم. به گردوی پوچی می رسم و چکش می خورد روی انگشتم. خیلی درد داردو گریه ام می گیرد. گردوها را ریز کرده ام. حالا همه شبیه هم اند. فسنجان شیرین است، اما خیلی سیاه شده ! نمی دانم برای روشن شدنش چه باید بریزم؟!
- زن همسایه می گوید: اولش من هم منتظر می ماندم. بدون هم لقمه از گلویمان پائین نمی رفت. بعد که شوهرم مجبور به اضافه کاری شد. خودم زودتر غذا می خوردم و بعد که او هم می آمد، دوباره می خوردم تا غذایش بچسبد. کم کم چاق شدم و دیدم به همۀ لاغرها نگاه می کند که همه خوش هیکل اند، به جز من! دیگر صبر نمی کردم. خودش می آمد و غذای ماسیده اش را داغ می کرد و تک و تنها می خورد. بعدها یک شب شام درست می کردم و یک شب بی شام. حالا هم هیکل من به چشمش خوب است و هم شام، چه ماسیده، چه داغ، برایش دلچسب !
- تمام غذای مانده را توی سطل آشغال بر گرداندم. از راسِ ساعت مدتهاست گذشته و من چشم به در دو خته ام. نمی آیی. روی تخت تا جای تو غلت می خورم تا خوابم بگیرد.
- قهوه درست می کنم. تمامش را می خوری و من منتظرم تا دستت فنجان را به سمت قلبت برگرداند. سیگارت را روشن می کنی و بعد ... من پشت میز تنها می مانم. قهوه ام را نگاه می کنم. مثل فسنجان سیاه است و حتی دیگر شیرین هم نیست.
- به فکر روشن کردن چراغم. خیلی تاریک است. به فکر آوردن مهتابم. سیگارت در سیاهی مثل ستارۀ سرخی ، نگاهم را بالا و پائین می برد. امیدوار نگاهش می کنم، آن هم خاموش می شود. نفسم را می فرستم روی شانه ات. طرّۀ مویم روی صورتم می افتد و منتظر است کنارش بزنی. تکان نمی خوری . دستم را دور گردنت حلقه می کنم. دیروز زن همسایه می گفت: همسایۀ طبقه بالائی طلاق نگرفته و برگشته سرِ خانه و زندگیش. می گفت: یک ذره عقل توی کله اش نیست. مغزش اندازه گردو هم نیست! یاد گردوها می افتم و شیرینی فسنجان، یاد روشن کردن ِ چراغی. چشمانم یاد پیاز افتاده و هزاران حرف روی لبانم جاریست. نفس عمیق می کشم و بار دیگر صرف می کنم به سلامتی تو دوستت دارم را.
(یک داستان از مجموعه داستانی که هنوز برایش اسم انتخاب نکرده ام.)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٧/٧ - الهام زارع نژاد
سلام ای پائیز زردو مغموم
بیا و غصه مخور که برایت سبدی پر لبخند آورده ام
ساعت۱۲ شد. پشت پنجره منتظر ماندم، گرمای تابستان نیم نگاهی انداخت. قفل چمدانش را بست و رفت. درست وقتی عقربه ها روی هم خوابیدند؛ من بیدارِ بیدار نگاه میکردم، هم زمان را و هم باد خنک پائیز را که آمد و گوشه ای نشست. سیگاری گیراند و فوت کرد روی تمامِ شب.
از این بالا از پشت ِ پنجره، همه چیز پیداست. آدمها کوچکند اما نمی دانند دلها که بزرگ باشد دیگر ارتفاع مهم نیست و می شود پرید، اوج گرفت و عروج کرد...
از آسمان زمین را نگاه می کنم. درخت هنوز سبز است، اما می داند که فردا باید تمام برگهای سبز را تحویل پیاده روها بدهد.
۶دوست، زیرِ درخت ایستاده اند و ماه بر آنها می تابد. چشمهایشان را می بندند، گویا آرزو می کنند. دستهایشان را روی هم می گذارند، حالا۱۲ دست است که از ۶دوست روی هم می خوابند و می شوند عقربه های ساعت. نفسی بلند به آسمان می فرستند. باد پائیز آرزویشان را پُک می زند. از این بلندی می بینم که تمام چراغها روشن است. ناگهان۶ستاره، مثل ِ دب کوچک و دب ِبزرگ روشن می شوند*** *** به گمانم آرزوی برآورده شدۀ ۶ دوست باشد!
زیر سیگاری برای باد پائیز می آورم. خاکسترش را بر می دارم. رنگی از مهر و آبان می زنم و با کمان آذر نشانه می گیرم؛ سوغاتی پر از رنگ ِ انار و نارنج، رها رها می کنم تا برسد به قلب ِ تمام آدمهای دوست داشتنی ام در هر آسمان و زمین...
*(پائیز کوچک من گنجایش هزار بهار، گنجایش هزار شکفتن دارد
وقتی به باغ می نگرم
روح عظیم مولانا را می بینم که با قبای افشان و دفتر کبیرش زیر درختهای گلابی قدم می زند
و برگهای خشک زیر قدمهایش شاعر می شوند
وقتی به باغ می نگرم، بودا حلول می کند
در پیکر تمام نیلوفرها
آنگاه، پائیز نیرواناست، پائیز نی زنی است
که سحر سادۀ نفسش را، در ذره های باغ دمیده است
و می زند که سرو به رقص آید
پائیز کوچک من
دنیای سازش همۀ رنگهاست با یکدیگر
تا من نگاه شیفته ام را
در خوش ترین زمینه به گردش برم
و از درختهای باغ بپرسم:
خواب کدام رنگ یا بیرنگی را می بینید
در طیفِ عارفانۀ پائیز)
*(از ترمه و تغزل) برگزیده شعر: حسین منزوی
(یادش گرامی که روز اول مهر مثل استاد شجریان به دنیا آمد)
(استاد زنده باد و منزوی غرق در آرامش ِابدی)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٧/۱ - الهام زارع نژاد
اسب سپید ِ من
یک کافی شاپ کوچک بود.با نور کم، دود سیگار، بوی قهوه، صندلیهای فرفورژه کوچک و صدای موسیقی مُجازی که ناله می کرد تا صدای زمزمه دیگری به گوش میزدیگری نرسد!آدمها در آنجا نمی دانستند چه می خواهند؛ می خواستند عاشق باشند و نمی شدند و یا عاشق بودند و می خواستند که نباشند.
فنجان را بر می گرداندم. خشک می شد. دوشنبه ها ساعت 6از در می آمد؛ چاقی اش روی صندلیهای کوچک جا نمی شد و از پشت پیشخوان یک صندلی راحتی می آورد. پولم را همان اولش می گذاشتم زیر نعلبکی. نعلبکی را نمی گفت. نعلبکی گذشته است. فقط فنجان، فنجان آینده است. با یک عالمه اسم واقعی، با تمام ماجراهایی که در پیش داشتم، نه امید واهی می داد و نه ناامیدم می کرد. پولش را برمی داشت و می رفت سراغ میز بعدی و من می رفتم در حلقۀ انتظار تا ماه بعد که چه می شود و چه نمی شود.
صدای ناله به اوج رسیده است. دوشنبۀ این ماه است و خبری از او نیست. فنجانم خشکِ خشک است. بَرش می دارم. اولش یک توده است اما دقیق که می شوم، شکلهای ریز پیدا می شوند. یک اسب می بینم. اسب سپید. شیهه می کشد و صدای شیهه اش مرا یاد دویدنهای بچگی می اندازد. حیاط خانه مان و پسر و دختر همسایه دیوار به دیوار. من و خواهرم ارباب بودیم و او و خواهرش اسب سپید و اسب سیاهِ ما. می دویدند و شیهه می کشیدند و اسب بازی بهترین بازی حیاط خانۀ ما بود. اما بچگی بود و سرخوشی. در بزرگی اسب سپید در مرزی دیگر جفت یک دختر خارجی شد و اسب سیاه خواهرم، جفت ِ یک پسر خارجی و هر دو خارج...
فنجان میز کناری ام روی میز کوبیده می شود و صدای دختر از میان نالۀ مُجاز به گوشم می رسد که نمی خواهد خارج برود. دعوایشان شده سرِ خارج. دختر قهر می کند و لولای در باز و بسته می شود. پسر از جایش تکان نمی خورد و با حلقه های دود تا سقف می رود و معلق می ماند.
فنجانم را نگاه می کنم. یک دختر با لباس سپید. مهمانها دورش را گرفته اند و کِل می کشند. صدای کِل مرا یاد عروسی می اندازد. از میز کناری ام، دستمال کاغذی از جعبه اش بیرون کشیده می شود. پسر اشکش را پاک می کند. دختری که دوستش داشته با دیگری عروسی کرده و دختر دیگری که روبرویش نشسته دلداری اش می دهد. اما پسر در حسرتی پشت آهنهای سیاه میز در خود فرو می رود.
فنجانم را نگاه می کنم. آدمهای میز روبروی ام با اخم بلند می شوند و می روند.
فنجانم را نگاه می کنم و از پشت سرم صدای دعوای دیگری را با دیگری می شنوم.
نمی توانم تشخیص دهم کدامیک از این همه می خواستند عاشق باشند و نشد و کدامیک...
یکساعت گذشته و دیگر اطمینان دارم که نمی آید. نیت می کنم و انگشتم را می زنم ته ِ فنجان. چشمانم را ریز می کنم تا ببینم چه شکلی افتاده؟! اسب سپید. یک اسب سپید ِ بزرگ.
می آیم بیرون. هیچ اسب سپیدی در پیاده روهای باریک آنجا منتظر نیست.
سر ِ چهارراه می رسم. همیشه چهارراه بهتر از دو راه است. کمتر مجبوری دارد. یک راه را انتخاب می کنم. دستم را تکان می دهم و سوار می شوم. هوا تاریک شده، چراغها روشن و یک مستقیم ِ طولانی در پیش روست. می مانیم پشت چراغ. راننده دستش را روی دکمه فشار می دهد و صدا پخش می شود. یک موسیقی قدیمی که ناله نمی کند و زیبا می خواند. رنگ چراغ عوض می شود. راننده صدایش را زیاد می کند وغرق در حسّی عمیق، گاز می دهد. به دست ِ چپش نگاه می کنم. حلقۀ زری دور انگشتش نیست.
شعر با صدای گرم خواننده مرا می برد به ته ِ فنجانم و فکر می کنم از گردی ِ این ماه تا گردی ِ ماه دیگر چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟!
خواننده بلندتر می خواند:
*اسب ِ سپید ِ من / مهربان و رام است
اسب سپید من / چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست / اسب خوبم، اسب خوبم، رفیقم اوست
یال سپید اسبم / روشنایی راه است
چشم سیاه اسبم / چون حفره های ماه است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست / اسب خوبم، اسب خوبم، رفیقم اوست
هر جا که خسته هستم / یا غرق حسرتم
پابند مهربانی اش / حتی در غربتم
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست / اسب خوبم، اسب خوبم، رفیقم اوست
آن کس که دست من را / در دستش می فشرد
مرا به دست غم داد / به فراموشی سپرد
ای دریغ از هرچه دادم برای دوست / اسب خوبم، اسب خوبم، رفیقم اوست....
(یک داستان از مجموعه داستانی که هنوز برایش اسم انتخاب نکرده ام.)
* شعر و خوانندۀ اسب سپید: فریدون فرخزاد و آلیس (دهۀ 50)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/٢٤ - الهام زارع نژاد
عاشقانه ی صفر
گاهی هم فکر می کنم اگر ورق بر می گشت توفیری نداشت
فقط از سمت دیگری شروع می شد
و مثل حالا که فاصله آنقدر شده که انگار دوباره داریم می رسیم به هم
گرچه باز حرفی ندارم
جنس نبود
نور نبود
اصلا" بود و نبود هم نبود
بود ونبود
همیشه می گفتم نمی دانم
چون احساس می کردم داری از فضا می پرسی
حالا که خوابیده ای که مرا تبدیل کنی
بیا برایت توصیف کنم
نصف را
با آن صافِ ممتد
از نگاهت دستگیرم می شود که هنوز بد لباسم
و حوصله به آداب ندارم
پس لابد کفایت نمی کند
اما در پر کردن جدول ماهر تر شده ام
مخصوصا" که معلوم نباشد
یک شب، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم
گفتم بگذار بسوزد
بعد دیگر حتی نشنیدم
آخرین بار دیدم
دیوارها همان طوریند
تعجب مکن
دیگرآن آدم سابق نیستم
تا حد زیادی یاد گرفته ام
دنبال کنم
گفتند همدیگر را بوسیده ایم
خدا شاهد است مهم نیست
و بعد که دگرگونی رسوخ کرد
تو رفته بودی
و از دستِ کاری ها بر نمی آمد
فقط می گفتم
آن روز هم گذشت
بلافاصله بود
طبق معمول ِ بود و نبود
گرچه قصه را شنیده بودم
تا جایی که دست هایشان را بی اختیار بریدند
و از بینی ام خون آمده بود
مطمئنم راحت مُرد
از تشییع جنازه اش فهمیدم
و کتابی که نداشتم تا سرگرم شوم
شروع به نوشتنش کردم
مثل حالا که فقط می خواهم بخوابم.
از کتاب ِ ( رگ هایم از روی بلوزم می گذرند) رویا تفتی /نشر ویستار1383
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/۱٧ - الهام زارع نژاد یک حباب... دو حباب... نه، چندین حباب است که از حلقۀ قرمز با فوتِ من بیرون می آید فوت می کنم و حبابها به هوا می رود می خندم و حبابها با نوازش باد می ترکند همه چیز در حباب پیداست نمی بینی همه چیز را فقط حباب را می بینی و تا همه چیز را می بینی حباب می ترکد و آن همه چیز، چند قطره می شود نامفهوم روی زمین، زیر پاها و فراموشی ِ آن همه چیز... ترس از فراموش کردن، ترس از فراموش شدن حبابها را نمی توان ثابت نگه داشت فوت می کنم... این حباب ِ شمع ِ چند سالگی ام است؟! آنها را کی، کجا با کدام کف صابون درست کرده ام؟! فقط یک یاد یک یاد است که می ماند... حبابهای گرد و زیبای کودکی، کو دکی ِ رنگی و قطره های اشک، روی گونه های بزرگی و سالهای بزرگ ِ پیری، صد سال ِ جلالی و ترکیدن حبابهای آبی، که می گویند: زندگی بی زندگی... فوت می کنم... (این هم جواب شعر من از طرف یک دوست) و ما ذراتي جامد در حبابها و ما ذراتي رقصان در پيرامون کوچکي دنياي خويش و بي نگراني از بود و نبود هر چيز... ادامه مطلب در وبلاگ www.mani54.blogfa.com
روی کامپانلا Roy Campanella
ترجمه: لادن خضری
از خداوند نیرو خواستم ،
ضعیفم آفرید که تواضع بندگی را بیاموزم.
از او سلامتی خواستم ،
که کارهای بزرگ را انجام دهم
نا توانم آفرید، که کارهای بهتری را انجام دهم.
از او ثروت خواستم که سعادتمند شوم،
فقرم بخشید که عاقل باشم.
از او قدرت خواستم
که ستایش دیگران را به دست آورم،
شکستم بخشید که بدانم پیوسته نیازمند اویم.
از او همه چیز خواستم که از زندگی لذت ببرم،
زندگیم بخشید که از همه چیز لذت ببرم.
آنچه خواستم به من نداد،
آنچه را که بدان امید داشتم به من بخشید
و دعاهای ناگفته ام مستجاب شدند
و آنها این بود:
من هستم
در میان انسانها
و غرق در نعمتهای پروردگار...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٥/٢۸ - الهام زارع نژاد
تمام شد و هیچ هم زود نگذشت
تمام شد و تمام کاغذهای پر از حروف الفبا را به تاریخ چهارسال قبل فرستادم
تمام شد و پیاده روهای تجریش هرگزدیگر قدمهای تند مرا برای رسیدن به کلاسها تجربه نخواهند کرد
تمام شد و آسفالت داغ کوچه موسیوند سایه مرا دیگر نخواهد دید
آیا درها، پنجره ها، آیا صندلی تکی کلاسها، راهروها مرا به خاطر خواهند سپرد؟
در آخرین روز
تخته وایت برد بی هیچ نوشته ای سرتا پایم را نگاه می کرد
کلمات از دهان استاد به سبکی ِ پر در هوا می گشتند و نوشته ها آرام آرام روی زمین می خزیدند و از پاهایم بالا می آمدند تا به انگشتان ِ دستم برسند
کلمات به دنبال راهی بودند
که نوشته شوند که ثبت شوند روی پوستم، جاری شوند در رگهایم
چرخ بزنند در گوشهایم، دیده شوند با چشمهایم
و در سرم بمانند و بگردند و بعدها بتوانند بگویند
مردم ِ چشمم می گشت به دنبال راهی تا حک کند خود را
روی دیوارهای گچی ِ بی روح
روی کاشیهای کف کلاس
روی برگه های حضورو غیاب ِ استاد
و رو و زیرِ هر آنچه داخل آن چهار سال بود تا بماند تا بگوید
بازهم نمی دانم
این کلماتند، اصوات، این رنگها و نورها هستند که زور می زنند تاریخ شوند
یا منم که به تاریخ زُل می زنم و خود را به زوربین خطوطش جای می دهم!
اما باز همیشه زودتر ورق می خوریم
همیشه زودتر رانده می شویم
چه طعم سیب را چشیده یا نچشیده باشیم
گازیده، جویده و یا نخورده باشیم...
آیا از این پس غریبه ای هستم که پیوسته ام به تاریخ ِهزاران سند و مدرک ِ بایگانی شده در ققسه های آهنی
یا هزاران سند و مدرکی دارم که تمامی را به تاریخ سپرده ام و عبور کرده ام؟!
عبور می کنم از جغرافیای ذهن
حساب می کنم گذشتۀ عمرم را
و تاریخ می زنم چهار سال جوانی ام را
من هیچ سیبی نخورده ام و هیچ چیز تقصیر من نبود!
Желаю Вам успехов.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٤/۱٩ - الهام زارع نژاد
کودکی ام را روی دستانت بالا بردی
نقطه ای شدم بر آسمان آبی
بالای سرم، ابر و آفتاب و من در بلندای شانۀ تو
سرمست از گرمای آفتاب، سرخوش از صدای امواج دریاچه
از اوج به فرودم آوردی
ای کاش می دانستم آخرین نگاهت، اینجا کنار ساحل دریاچه بود
تو در قایق کوچکت، مرا سپردی به آفتاب، که بعد از رفتنت ماه شد!
به ابر؟ که بعد ازرفتنت باران شد!
دور شدی دور ...
در آبی دریاچه نقطه ای شدی، کوچکتر از ستاره ها
ستاره ها بی نور شدند و من هرگز دیگر تو را سوار بر آن قایق کوچک ندیدم
بهار و تابستان
پائیز و زمستان
و دوباره بهار، رنگ بنفش و پرواز پروانه ها
و بعد گرمای ِ زرد ِ آفتاب
وبعد صدای برگهای پژمرده زیر پاهایم
و بعد صدای له شدن برفهای زنده زیر آج کفشهایم
کودکی ام به فصلها، به سالها سپرده شد
باد میان شاخه ها وزیدن گرفت و
کوچکی ام به بزرگی رسید
من هر شکوفه، هر آفتاب
من هر برگ ِ خشک و هر برف ِ زنده را
اینجا کنار دریاچه ایستادم
به انتظار نگاهی دیگر از تو
به انتظار پهنای شانه های تو که بر فراز آن دنیا را بزرگتر می دیدم
به انتظار دستان تو که قدّ م را تا آسمان خدا بلند می کرد
کوچکی ام به بزرگی رسیده است
کنار دریاچه ایستاده ام
و حسرتی نه به شوری آب این دریا
که به تلخی سالهای تلخ حسرت است
گلویم را می فشارد و می پرسد
که تو امواج را پارو زدی تا بروی برای همیشه
یا امواج تو را پارو زد برای همیشه؟
رنگ سالها خاکستری شدند و موهای کودکی ام از رنگ ِ سالها سپیدتر
دریاچه خشک شده و قایق کوچکت میان گل و لای به آرامی خوابیده است
من اینجا کنا رساحل ایستاده ام، زانوهایم توان دویدن ندارد
آفتاب زردِ کم رنگ است
صدای بالهای پرنده ای را که نمی بینم، می شنوم
و ناگهان
سایۀ تو روی ماسه های نرم، و سپس تو، کنار قایق ِ بی پارو
می بینمت
باد بین درختان وزیدن می گیرد و من کوچک کوچک می شوم
خنده ای به گردی زانوهایم باز می گردد
من گرد می شوم و می چرخم
من در پهنای شانه های تو جای می گیرم
سایه هامان روی دریاچۀ خشک شده، یکی می شود
زندگی و مرگ یکی می شود
زمین و آسمان یکی می شود
نقطه ای می شوم
شبیه دانه ای در خاک ، با هیچ رویشی شاید
نگاه سالهای انتظارم پر می شود از خاک
و حسرتی که داغی اش با من است
شایدبه داغی ِ آتش ِ بعد از این خاک ...
( دانلود کارتون )
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۳/٢۸ - الهام زارع نژاد 
نمی دانم تا حالا خوابهاتان را یادداشت کرده اید تا مثلا ببینید عاشق هستید یا نه ؟ ادبیات گاهی می تواند همین نقش را بر عهده بگیرد. این تجربه به من کمک کرد تا از وقایع روزمره بتوانم سود بجویم و به نوعی پیشگویی آینده نزدیک شوم با این نحوه نگرش است که من فکر می کنم داستان می تواند در رهایی آدمها از دام گذشته و حال و آینده کار ساز باشد و خواننده را به آنچه آرمان همه ماست نزدیک کند.
دیوار سقف من همین ها است که می نویسم، همین طرز نوشتن از راست به چپ است ، در این انحنای نون است که می نشینم و سپر من از همه بلایا، سرکش کاف یا گاف است.
16خرداد1379 هوشنگ گلشیری ، همه حروف الفبا را، خوابهایش، خو اننده هایش و باقی زندگی را گذاشت و رفت. مجله مکث را ورق می زنم، ویژه نامه ای در مورد او. ویژه نامه روزنامه شرق را، نوشته های خودش، فرزانه طاهری، دانشور، بهبهانی، صلاحی و ...
یاد زمانی افتادم که «جن نامه» را می خواندم. کتاب قطور بود و توی کیفم جا نمی شد. جلدش کرده بودم و می گرفتم دستم، هرجا که وقت می شد، بازش می کردم و می خواندم. یک شب که با دوستان در رستورانی شام می خوردیم. گذاشتمش روی میز، یکی از دوستان ِ کتابخوان آنرا برداشت و بلند اسمش را خواند: جن نامه؟ گلشیری؟! تا حالا چیزی در مورد آن نشنیده بودم! و به شوخی گفت که الهام خودش یک کتاب نوشته و اسمش را گذاشته «جن نامه»، بعد به اسم گلشیری چاپش کرده تا بگوید من چیزهایی می خوانم که شما نشنیده و نخوانده اید، پس من خاص ترم. همه خندیدم و تمام شد و رفت، اما اینکه هوشنگ گلشیری خاص است هرگز از یاد من نرفت.
حیف که چاپ کتاب در ایران نبود، من هم چاپ افستش را خواندم. دوستی می گفت: خود گلشیری جایی گفته( که «جن نامه» بهترین کارش است). به هر حال خیلی ها آنرا نخوانده اند،اما متن کتاب در سایت بنیاد گلشیری هست.
وقتی به این فکر می کنم که چرا به یکسری از خوانندگان در ادبیات، خاص گفته می شود؟ ذهنم جواب می دهد که خب، ادبیات جدی، خواننده صبور و پرتحمل می طلبد. در این دنیای پر سرعت که معلوم نیست نه خودش و نه آدمهایش به کجا چنین شتا بان اند؟! دیگر رمان و کتابهای قطور گوشه کتابخانه ها دوران بازنشستگی می گذرانند، اینکه خواننده ای پیدا شود که تحمل کند همه چیز را، صفحه به صفحه رمان را، سبک را، فرم را، نشانه ها را، روایت را، واقعا کم است. گلشیری هم نه تنها به خوانند گان باج نمی داد، بلکه نیچه وار، آسان خوانان راطرد می کرد و چون او با خون می نوشت، خواننده ای می خواست که از خون و جان مایه بگذارد.
او نویسنده ای بود که برایش سبک و فرم اهمیت فراوانی داشت.
به قول عباس میلانی" گوهر ادبی و تبع آن ، سیاسی آثارش به نرخ و سکه روز نرود و در گوهر خلاقیتش نهفته بود. بورخس که از نویسندگان محبوب گلشیری بود می گفت: خفقان و استبداد ما در تمثیل ادبی است. استبداد سیاسی در ایران(شب) و (زمستان) و هزار و یک تمثیل و نماد دیگر را وارد زبان فارسی کرد. اما ساخت تمثیلی نثر گلشیری و بافت شعر گونه نثرش ریشه در واقعیتی هستی شناختی و شناخت شناختی داشت. زبانش، زبان اشارت و بشارت برخاسته از جوهر هستی انسان و معرفتش بود نه خفقان روز. فرضش این بود که فرجام هر قصه را از همان آغاز می دانیم. لذت و ظرافت داستان را نه در چند و چون پایان که در خلاقیت و پیچ و خم های روایتش می دانست. جهانِ ِ رمان را واقعیتی ویژه می دانست.او پس از خلق شازده احتجاب با موفقیت، نثری به فخامت فرهنگ ایران پدید آورد و آنگاه در «جن نامه» بعد از آنکه منتقدان و نویسندگان دیگر و گاه به طعنه و زمانی به دلسوزی، از خشک شدن قلم گلشیری می نوشتند، نشان داد که طنین کو چه و خیابان و محاورات روزمره را نیز در کف با کفایتش سراغ می توان گرفت، نثر جن نامه، نماز خانه کوچک من، پنج گنج و آینه های دردار و دیگر نوشته های او هر یک ملازم با محتوای روایت، سبک و شکل و بافت که در هر مورد همسو با روایت است."
گفتنی ها در مورد او بسیار است و ختم می کنم به جمله معروف که :
"ما می نویسیم و می خوانیم تا آدمهای گوناگون بتوانند در کنار هم و با هم در این کُرۀ کوچک اما هنوز زیبا زندگی کنند"
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۳/۱٧ - الهام زارع نژاد
امروزتولد وبلاگم است، یکسال شد. یکسال نوشتم، خواندم، فکر کردم و حالا دوباره تولد... و نقطه سر خط، چه چیز تغییر می کند؟ آیا واقعا" چیزی اضافه یا کم می شود؟ آیا خیال می کنم که زمان گذشته یا واقعا" گذشته است؟ نکند یک شب خواب دیده ام که پروانه ام و حالا نمی دانم، پروانه ای هستم که آدم است و یا آدمی که خواب دیده پروانه است؟!
زمان گذشته یا من از روی ثانیه ها، دقایق و ساعتها گذشته ام!
شب و روز می گذرند یا ما از روی روزها به هفته و ماهها و سالها می رسیم؟
همه چیز از صفر شروع می شود، به یک اضافه می شود ، هرسال تجربه یک عدد،یک تولد، یک رقمی و بعد دو رقمی، دو رقمی می ماند و ناگهان یکجا، دوباره صفر می شود.
یاد این پاراگراف از کتابِ راز فال ورق ِ «یوستین گوردر» افتادم که گفته بود:
باد زمان بر ما می وزد، هم ما را می برد و هم خود ماست و سپس دوباره بر زمینمان می زند، ما با افسونی بر صحنه می آئیم و با حقه ای خارج می شویم، همواره چیزی در انتظار آنچه جای ما را بگیرد وجود دارد و سرشته می شود چون ما روی زمین سفت نایستاده ایم. حتی روی ماسه هم نایستاده ایم، ما خود ماسه ایم.
نمی توان از چنگ زمان گریخت، می توان از دست پادشاهان و امپراطوران و شاید خداوند گریخت اما از دست زمان نه ، زمان هر حرکت ما را دنبال می کند چون همۀ چیزهایی که در اطراف خود می بینیم به این عنصر گذرا آلوده است، زمان نه می گذرد و نه صدایی دارد. آنکه می گذرد ما هستیم و آنچه صدا می دهد ساعتمان است، زمان راه خود را در تاریخ با همان سکوت و خستگی ناپذیری فرو می بلعد که خورشید از مشرق طلوع و در مغرب غروب می کند، تمدنهای بزرگ را واژگون می کند، یادمانهای باستانی را می فرساید و نسلها را یکی پس از دیگری حریصانه می بلعد، زمان وجود را خُرد می کند و ما همان کسانی هستیم که میان آرواره هایش هستیم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۳/۱٠ - الهام زارع نژاد
اگر عمر دوباره داشتیم!؟
درست در اوج شلوغ پلوغی تمام کارهایم هستم، فکر می کنم هیچکدامشان تمامی ندارد، درست موقعی است که فکر می کنم همه دنیا چشمشان به این است که چطور کارم را به انتها میرسانم ، به تمام خوابها، بی خوابی هدیه می کنم و به تمام خوردنها، نه می گویم. در فنجان چای روی میز غرق می شوم و طعم سردشده اش را نمی توانم قورت دهم. قرارهای دوستان، همه موکول به فرصت دیگر و فکر نتیجه کارها، کار، کار...
موفق که شوم لذت خواهم برد ، شکست که بخورم غصه خواهم خورد. هر دو آنها طعمی دارد که هرگز فراموش نمی شود، هرگز تکرار نمی شود، اما کاش می شد جور دیگر زندگی کرد، طور دیگر لذت برد یا جور دیگر شکست خورد. آنچه را که تا امروز گذشته نگاه می کنم، کاش آه حسرتی هرگز بر جا نماند. اگر عمر دوباره داشتم...
متن زیر را یکی از دوستان برایم ایمیل کرده بود، از (دان هرالد) کاریکاتوریست و طنز نویس امریکائیست که گویا با این قطعه کوتاه معروف می شود. فکر کنید ببینید اگر عمر دوباره داشتید چه کار می کردید؟
اگر عمر دوباره داشتم...
"البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونی هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم می کوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم. همه چیز را آسان می گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم. فقط شماری اندک از رویدادهای جهان را جدی می گرفتم. اهمیت کمتری به بهداشت می دادم. به مسافرت بیشتر می رفتم. از کوههای بیشتر بالا می رفتم و در رودخانه های بیشتر شنا می کردم. بستنی بیشتر می خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعی بیشتری می داشتم و مشکلات واهی کمتری. آخر، ببینید، من از آن آدمهایی بوده ام که بسیار محتاطانه و خیلی عاقلانه زندگی کرده ام، ساعت به ساعت ، روز به روز. اوه، البته منهم لحظات سرخوشی داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظات خوشی بیشتر می داشتم. من هرگز جایی بدون یک دما سنج، یک شیشه داروی قرقره، یک پالتوی بارانی و یک چتر نجات نمی روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر می کردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقت بهار زودتر پا برهنه راه می رفتم و وقت خزان دیرتر به این لذت خاتمه می دادم. از مدرسه بیشتر جیم می شدم. گلوله های کاغذی بیشتری به معلم هایم پرتاب می کردم. سگ های بیشتری به خانه می آوردم. دیرتر به رختخواب می رفتم و می خوابیدم. بیشتر عاشق می شدم. بیشتربه ماهیگیری می رفتم.بیشتر پایکوبی و دست افشانی می کردم. بیشتر سوار چرخ و فلک می شدم و به سیرک بیشتر می رفتم.
در روزگاری که تقریبا همگان وقت و عمرشان را وقف بررسی وخامت اوضاع می کنند، من بر پا می شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع می پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که می گوید:" شادی از خرد عاقل تر است."
"اگر عمر دوباره داشتم، گل مینا از چمنزارها بیشتر می چیدم."
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٢/٢۸ - الهام زارع نژاد
اردیبهشت با تمام زیبائیهایش فرا می رسد و بهار را یاد آوری می کند.
ورق می زنم ، اول اردیبهشت را که سالگرد سهراب سپهری است، ورق می زنم سوم را که سالگرد سروانتس است، آسیاب بادی ِ دُن کیشوت با نسیم اردیبهشتگان چرخ می خورد. ورق می زنم، سیمین دانشور به دنیا می آید و زری و یوسف بی خبر از سووشون، زیر درختان بهار نارنج تاب می خورند. دهم مِی است که شِل سیلوراستاین می میرد و دنیای بچه ها بی عمو شِل، شُل می شود. چند روز بعدش مرگ غزاله علیزاده و خانۀ ادریسیها بی غزاله تا ناکجا می رود. سی ام، احمد رضا احمدی می شود شاعر اردیبهشت تا سی و یکم همایون شجریان نسیم وصل را بخواند.چقدر اردیبهشت را دوست دارم. اول اردیبهشت چه روزی بود؟ الهه که نوزدهم به دنیا می آید. بنان هم اردیبهشتیست ولی اول اردیبهشت؟!
روزنامه ها هیچکدام را نمی نویسد. اول اردیبهشت... اما اول اردیبهشت را نوشته بود. مرگ کورش را باید زیر مرگ سهراب بنویسم. کاش رستم بود و شنا بلد بود، آنوقت گرزو سپر هم لازم نداشت، یک مایو کافی بود. به گوشش رسید که سیوند دارد کورش را خفه می کند اما شیشه های نوشدارویش زیر خط آهنی که طاق بستان را به نا کجا وصل می کند شکسته و رستم مانده و حوضش.
برایش کاغذ نوشتیم:
چو ایران نباشد تن من مباد به این بوم و بر زنده یک تن مباد
نامه گم شد و پرونده ها شهادت می دهند که هیچ شماره ای به این نام ثبت نکرده ایم.
زیر نام سهراب سپهری می نویسم ( کاش مردم بدانند که لادن اتفاقی نیست) و ثبت می کنم :
1/اردیبهشت/1386 سالروز مرگ کورش کبیر
و در بهار زمزمه می کنم از محمد تقی بهار که :
نگر تا که دهقان دانا چه گفت به فرزندگان، چون همی خواست خفت
که میراث خود را بدارید دوست که گنجی ز پیشینیان اند ر اوست
من آن را ندانستم اندر کجاست پژوهیدن و یافتن با شماست...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٢/٢ - الهام زارع نژاد
کنار هم نشستیم، با هم گریستیم
با هم گفتیم و دور زدیم دایره دنیا را
تا رسیدیم به گردی سرهامان
نگاهمان به هم گره خورد تا همیشه زمان
و ماندیم برای هم
خندیدیم، تنها خنده ماند
و هیچ لحظه دیگری وجود نداشت...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱/٢۸ - الهام زارع نژاد
دیشب به یکباره باران بارید و بهار سبزی اش را به رخ سیاهی شب کشاند
زیر باران بی چتر ترین آدم دنیا بودم
زیر باران رقصیدم با سایه درختان
پریدم تا قدّ آسمان
بی ماه و بی مهتاب
زیر باران ستاره شدم
پررنگ تر از هر شبتاب...
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/۱/٢٢ - الهام زارع نژاد
یکان ِ تقویم به اضافۀ یک می شود و یکسال به ما اضافه می شود.
فردا همگی یکسال ِ دیگر از تولد دورتر می شویم، اما نزدیک می شویم به تولدِ دوبارۀ درختها، شکوفه ها، گلها...
به زمان فکر می کنم وتیک تیک ِ ساعت روزهای تقویم را برایم ورق می زند، از روزهای سر خوشی، روزهای ناخوشی، روزهای درد و بی دردی، روزهای به دست آوردنها، روزهای از دست دادنها، آدمها، آدمها با نقابِ دوست، آدمها بی نقابِ دوست،آدمهای دوست، آدمهای در کنارِآدم، آدمهای دورتر از آدم، همه درروزهای تقویم ورق می خورند و در مربع ِ آخرین روز، همه چیز را با رنگها و بوها، یادها وشوری اشکها، خاطرات و شیرینی لبخندها، به مربعهای دیگر می سپارم و نقطه سر خط.
تقویم با یکان ِ یک، دهگان ِ یک و هزارگانی تا بی نهایت شروع خواهد شد.
شاد باش می گویم
نو شدنها را، جوانه زدنها را، ریشه گرفتنها را
به آنها که نو می شوند، به آنها که جوانه می زنند و به آنها که ریشه می دوانند
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/٢٩ - الهام زارع نژاد
ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.
ادامه مطلب را در اینجا بخوانید.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ - الهام زارع نژاد
زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
بیداری شکفته، پس از شوکران مرگ
زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
زیر درفش صاعقه و تیشه ی تگرگ
زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
عریانی و رهایی و تصویر باد و برگ
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ - الهام زارع نژاد
چقدر زود آدمها به خاطره تبدیل می شوند، همدیگر را می بینیم و ناگهان دیگر نمی بینیم و بعد وقتی یادمان آمد می گوئیم به یاد...
به یاد عمران صلاحی
بخشی از یک نامه...
... نامۀ عزیزت خیلی وقت است که به دستم رسیده. علت تاخیر جواب این بود که می خواستم مطلبی هم دربارۀ گلشیری عزیز بنویسم و ضمیمۀ نامه کنم که نه آن شد و نه این !...
چه کار خوبی کرده ای که برای گلشیری ویژه نامه در می آوری. یکی می گفت: " اگر به جای این همه قلم زدن، یک بار لگد زده بودیم، حالا کار و بارمان بهتر از این بود." منظورش لگد زدن به توپ فوتبال بوده است.
دوستی با یک شماره مجلۀ « دفتر هنر» از خارج آمده بود. در فرودگاه مهر آباد از او می پرسند: «این چیست؟»
می گوید: «ویژه نامۀ سیمین دانشور.»
می پرسند: «سیمین دانشور کیست؟»
می گوید: « زن جلال آل احمد.»
می پرسند: «جلال آل احمد دیگر کیست؟»
می گوید: «همان کسی که به اسمش بزرگراه ساخته اند.»
می پرسند: «همان کسی نیست که از رویش پل گیشا رد می شود؟»
وقتی با آل احمد که بزرگراه دارد چنین معامله ای می شود، ببین با گلشیری که بزرگراه ندارد چه معامله ای خواهد شد. توی بلوار کشاورز یک ساختمان تجاری ساخته اند به نام «گلشیر». می توانیم علی الحساب آن را به نام گلشیری جا بزنیم!
آن ماموری که در فرودگاه آن سئوالها را کرده، عوام بوده است. ببینیم خواص چه برخوردی با نویسنده جماعت دارند.
مجلۀ «زنان» در شمارۀ 37 (شهریور و مهر 1376) مصاحبه ای چاپ کرده بود با فهیمه رحیمی که حتما معرف حضور هست. مصاحبه گر فقط پنج صفحه گزارش نوشته بود در مورد پیدا کردن فهیمه رحیمی. در بخشی از این گزارش می خوانیم:
«... یکی دیگر از کتابفروش ها می گوید: دخترها عاشق فهیمه رحیمی هستند، چون دنیای پر از آرزو را برای آنها تصویر می کند. آرزو هم بر جوانها عیب نیست.»
گزارشگر بعد می پرسد: «فکر می کنید خواندن این کتابها برای جوانها لازم است؟»
وجواب می شنود: « برای هر قشری کتاب لازم است. اگر دست تاریک دست روشن گلشیری را بدهید به یک نوجوان سیزده ساله، حتما تا آخر عمر دیگر کتاب نخواهد خواند.»
خدا رحم کرده که دخترها عاشق هوشنگ گلشیری نیستند، مخصوصا با کاریکاتوری که من از او کشیده ام، وگرنه جواب فرزانه طاهری را چه می داد؟!
حالا برای این که گلشیری زیاد هم ناامید نشود، باز می رویم سراغ مصاحبه. گزارشگر می پرسد: «اشاره کردید به نقدها. چقدر آنها را دنبال می کنید؟»
و خانم فهیمه رحیمی پاسخ می دهند: « من بیشتر نقدهای آقای گلشیری را مطالعه می کنم و دوست دارم کارم را نقد کنند تا بهتر بنویسم.»
حالا دیگر آقای گلشیری خودش می داند. اتفا قا بد نیست برای جلب نظر دختران مدارس، کتاب تازۀ گلشیری با مقدمه ای از فهیمه رحیمی چاپ شود، یا بالعکس!...
... فرق ما نویسندگان یک لا قبا با ارباب ثروت این است که ما دستمان تنگ است و آنها چشمشان. ما گشاده رو هستیم و آنها گشاده زیر! آنها بختشان باز است و ما خشتک شلوارمان.
(بیت)
خشتک شلوار ما و بخت این نودولتان
هر دو تا باز است، اما این کجا و آن کجا!
نوشته بودی: «بهترین راهش این است که نویسنده و شاعر جان به جان آفرین تسلیم کند تا پس از مر گش، از او مجسمه بسازند و بزرگش بدارند.» و ادامه داده بودی که : «فلانی تا مرد، پریدند وسط و هی کتاب ازش چاپ کردند.» و نتیجۀ غیراخلاقی گرفته بودی که : « اگر ما مطمئن بودیم که بعد از مرگ، پولی به زن و بچه مان می رسد، حتما همین الان ریغ رحمت را سر می کشیدیم.»
اما من مطمئن هستم اگر ما ریغ رحمت را سر بکشیم، پول آن را هم از عهدوعیالمان می گیرند. لابد تا آن موقع، این ریغ معروف هم در اندازه های مختلف، دست دلالها افتاده و قیمتش بالا رفته است...
... هوا هنوز کمی تا قسمتی ابری است و در بعضی از نقط همراه با رگبار پراکنده. امیدوارم روزی هوا صاف و آفتابی بشود و گلها بتوانند با تمام رنگهای خود جلوه گری و عطر افشانی کنند. (کمی شبیه انشاء مدارس شد!)...
... مطلب دربارۀ گلشیری چی شد؟ می توانی بخشهایی از این نامه را به عنوان مطلب در « ویژه نامه» جا بزنی و بالایش بنویسی: « بخشی از یک نامه» باز کاچی به از هیچی. البته ممکن است در مورد من عکس قضیه صدق کند. یعنی اگر کاچی این است، پس: هیچی به از کاچی! واقعا که دستمان در مشکمان !
قربانت، عمران صلاحی
تهران،۱۱/۹/۷۶
این نامه در ماهنامه مکث ،ویژه نامه هوشنگ گلشیری ، بهار۱۳۷۷ چاپ شده است.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ - الهام زارع نژاد
گفتگوی فروغ فرخزاد با ایرج گرگین دربارۀ شعر امروز ایران
- گرگین: میشه راجع به زندگیتون مختصری برای ما بفرمائید؟
- فروغ: والا، حرف زدن در این مورد به نظر من یک کار خیلی خسته کننده و بی فایده ایه. شرح حال یعنی چی؟ خب، این یه چیز طبیعیه که هر آدمی که به دنیا می آد بالاخره یه تاریخ تولدی داره، اهل یک شهر یا دهیه، توی مدرسه ای درس خونده، یه مشت اتفاقهای خیلی معمولی و قراردادی هم تو زندگیش افتاده که بالاخره برای همه می افته. مثل توی حوض افتادن دورۀ بچگی، یا مثلا"
- گرگین: یاد شعر به علی گفت مادرش روزی افتادم
- فروغ: تقلب کردن دورۀ مدرسه، عاشق شدن دورۀ جوونی، عروسی کردن، ازاین جور چیزا دیگه. اما اگه منظور از این شرح حال توضیح دادن یه مشت مسائلیه که به کار آدم مربوط می شه، خب، در مورد من می شه شعر، خب پس باید بگم که برای من هنوز موقعش نرسیده، چون من شعر رو به صورت جدی تازه شروع کردم.
- گرگین: به طور کلی صحبتتون رو در مورد وضع شعر امروز شروع کنیم.
- من خیلی از شما تشکر می کنم که گفتین شعر امروز و نگفتین شعر نو، چون درست هم همینه. شعر نو کهنه نداره. اون چیزی که شعر امروز رو از شعر دیروز جدا می کنه و بهش شکل تازه ای می ده، همون جدائیه که به اصطلاح میون فرمهای مادی و معنوی زندگی امروز با دیروز وجود داره. من فکر می کنم که کار هنر یک جور بیان کردن و ساختن مجدد ِ زندگیه و زندگی هم یک چیزیه که یک ماهیت متغیری داره، یه جریانیه که مرتب در حال شکل عوض کردن و رشد و توسعه ست. در نتیجه این بیان که همون هنر می شه در هر دوره خب، روحیۀ خودشو داره دیگه و اگه غیر از این باشه اصلا" درست نیستش، هنر نیست، یه جور تقلبه. امروز همه چیز عوض شده، دنیای من مثلا" به دنیای پدرم هم ارتباط نداره. انقدر فاصله ها مطرح هستن، یک عوامل تازه ای وارد زندگی ما شدن که محیط فکری و روحی این زندگی رو می سازن. طرز تلقی یک آدم امروزی، من فکر می کنم نسبت به آدمی که در بیست سال پیش زندگی می کرده کاملا" عوض شده. اون تلقی که از مفاهیم مختلف داره، مثلا" مفهوم مذهب، اخلاق، مثلا" عشق، مثلا" شرافت، مثلا" شجاعت، قهرمانی، واقعا" اینها چون محیطِ زندگی ما عوض شده به نظر من تمام مفاهیم هم زائیدۀ شرایط محیط هستن، در نتیجه این مفاهیم هم امروز برای ما عوض شدن. من یه مثال ساده براتون می زنم. مثلا" پرسوناژ مجنون که خب همیشه سمبل پایداری و استقامت در عشق بوده، امروز واقعا" از نظر من که یه ادمی هستم که جور دیگه به عشق فکر می کنم واقعا یک پرسوناژ خیلی مسخره ایه! وقتی که علم روانشناسی میاد اونو برای من خرد می کنه، تجزیه تحلیل می کنه و به من نشون می ده که اون یک عاشق نبوده اون یک بیمار بوده، یه آدمی بوه که همینجور مرتب می خواسته خودشو آزار بده، به کلی اصلا عوض می شه. به هر حال شعر امروز ما یک شعری باید باشه که خصوصیات این دوره رو داشته باشه و درعین حال سازندۀ این شعر باید یک آدمی باشه که به یک حدی از تجربه و هوشیاری برسه که به محتوی شعرش ارزشی بده که بتونه در حد کارهایی که توی دنیا عرضه می شه میون اونها خودشو جا بده، اگه غیر از این باشه خب، همین چیزایی می شه که همه می گن دیگه. یکی از خصوصیات شعر امروز ما که واقعا ارزش داره اینه که به اصطلاح به جوهر شعری نزدیک شده. خودشو رها کرده از بارِ بسیاری از مسائلی که اصلا ارتباطی به شعر نداشت. اینه که شعر کارش این نیست که نصیحت بکنه، نمی دونم... رهبری بکنه، هدایت بکنه، نمی دونم در مدح کسی باشه. به هر حال به اون هسته و جوهر شعر نزدیک شده. از حالت کلی گویی در آمده. البته ای حرفهایی که من می زنم یک حرفائیست که هیچ حالت قانون صادر کردن نداره، به اصطلاح یه مقدار مربوط می شه به سلیقه ها و عقاید شخصی خودم. همین طور تجربه هام. به هر حال همه می تونن که یک زبانهای خاصی برای خودشون در شعر داشته باشن اصلا زبان شعر امروز نمی تونه مربوط باشه به کلماتی که به اصطلاح در شعر دیروز به کار گرفته می شدن. کار شاعر امروز اینه که بیاد اگر که صمیمی باشه، طبیعیست که زبونش هم یک دست می شه و کلمات به راحتی توی شعرش می آن. به هر حال همه می خوان فاضلانه شعر بگن؛ هیچکس نمی خواد صمیمانه شعر بگه!
- گرگین: یکی از خصوصیات شعر شما، فکر می کنم زنانه بودنشه، می خواستم نظر خودتون رو راجع به این بپرسم؟
- والا، اگر که شعر من همین طور که شما گفتین به اصطلاح یه مقدار حالت زنونه داره، این خب خیلی طبیعیه که به علت زن بودنمه! چون من خوشبختانه یک زنم. ولی اگر که به اصطلاح پای سنجش ارزشهای هنری پیش بیاد، من فکر می کنم که دیگه جنسیت نمی تونه مطرح باشه و اصلاح مطرح کردن این قضیه درست نیستش. چون اون چیزی که مطرحه اینه که آدم خودشو از جنبه های مثبت وجود خودش... این جنبه ها رو طوری پرورش بده که به یه حدی از ارزشهای انسانی برسه. اصل کار، آدم هست. اصلا زن و مرد مطرح نیست، اگر که یک شعر بتونه خودش رو به اینجا برسونه، دیگه اصلا مربوط به سازندش نمی شه، یک چیزیست مربوط به دنیای شعر و ارزش خودش رو داره. همون ارزشی رو داره که مثلا ممکنه یه مردِ شاعرِ عالی هم به اونجا رسیده باشه. به هر حال من وقتی که شعر می گم انقدرها به این مساله توجه ندارم. اگر که یه همچین حالتی می آد توش خیلی ناآگاهانست.
مبنع: کاست صدای شاعر
اشعار فروغ فرخزاد با صدای شاعر و فریدون فرخزاد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ - الهام زارع نژاد
شب آمد بر افروخت آتش چو کوه همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آنشب و باده خورد سده نام آن جشن فرخنده کرد
زهوشنگ مانده این سده یادگار بسی باد چون او دگر شهریار
جشن سده از زمان های بسیار دور به یادگار مانده است و جشن پیدایش آتش است. روایت آن در شاهنامه فردوسی چنین آمده است. روزی هوشنگ شاه به همراهی یاران خود به کوه می رود در راه به مار تنومندی بر خورد می کند و با سنگ بزرگی به جنگ او می شتابد سنگ را به سوی مار پرتاب می کند. سنگ به سنگ دیگری برخورد کرده و جرقه ای بیرون می جهاد و به خار و خاشاک اطراف شعله می کشد و آتش فروزان پدیدار می گردد و از آن پس جشن سده برگزار می گردد. سده از واژۀ سَت در زبان پهلوی آمده است و معنی آن صد می باشد. بنابر تقسیم فصلی ایران باستان آغاز فروردین تا پایان مهر ماه تابستان بزرگ و از اول آبان تا پایان اسفند را زمستان می نامیدند؛ سده هنگامی است که صد روز از زمستان می گذشت و یا به روایت امروزه پنجاه شب و پنجاه روز به جشن نوروز مانده است. اجرای مراسم بدین گونه می باشد که پس از غروب آفتاب سه تن از موبدان در حالیکه لباس سپید بر تن دارند به سوی توده ای از هیزم خشک که از روز قبل تهیه گردیده حرکت می نمایند. گروهی از جوانان که لباس سفید بر تن دارند با مشعل های روشن موبدان را همراهی می کنند. موبدان بخشی از اوستا که معمولا" آتش نیایش می باشد را می سرایند. موبد بزرگ بوسیلۀ آتش موجود در آتشدان و جوانان سپید پوش با یاری شعله های مشعل هیزم را آتش می زنند. گروه موزیک از آغاز تا پایان آهنگ شادی می نوازد. زرتشتیان با شادی پیروزی شعله ور شدن آتش سده را جشن می گیرند و به امید آنکه تا جشن سال دیگر روشنایی و گرمی در دلهایشان باشد به خانه باز می گردند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/۱٠ - الهام زارع نژاد

(از راست ماکسیم گورکی горький و آنتوان چخوف Чехов )
من تمام سرشت های خونم را مدیون کتاب هستم. حتی از دورۀ جوانی فهمیدم که هنر سخی تر از مردم است. من یکی از دوستداران کتاب هستم و جز با عمیق ترین احساس و ذوق و شوق سرور آمیز نمی توانم دربارۀ کتاب حرف بزنم. شاید مسخره به نظر برسد، ولی این واقعیتی است. احتمالا گفته خواهد شد که این ذوق و شوق در خور یک نفر وحشی است، بگذار هر چه می خواهند بگویند، من درمان پذیر نیستم.
کتاب مرا در زندگی که خیلی خوب آن را می شناسم، راهنمایی می کند، ولی همیشه به نحوی از چیز جدیدی با من صحبت می کند که من آن را قبلا در انسان تشخیص نمی دادم و توجه نمی کردم. شما ممکن است در سراسر یک کتاب چیزی جز یک جملۀ گویا پیدا نکنید، ولی خود همین جمله است که شما را به انسان نزدیک تر می کند و لبخند یا دهن کجی جدیدی را ظاهر می سازد.
هر چیزی را که ما قشنگ و زیبا می یابیم به وسیلۀ انسان اختراع شده یا تصویر گردیده است. جای تاسف است که او اغلب مجبور است رنج و عذاب را هم خلق کند و هم تشدید نماید، هم چنانکه داستایوسکی و بودلر و امثال آنها کرده اند.
در این طبیعتی که ما را احاطه کرده و این چنین دشمن ماست هیچ زیبایی و لطفی وجود ندارد، زیبایی چیزی است که انسان با عمق روحش می آفریند. طبیعت اصلا محل راحتی برای زندگی نیست. زلزله ها، گردبادها، طوفان ها، سیل ها، گرما و سرمای فوق العاده، حشرات مضر و میکرب ها وهزار و یک چیز دیگر را در نظر بیاورید، اگر انسان کمتر از این قهرمانی نشان می داد، این بلایا زندگی را غیر قابل تحمل می ساختند.
هستی ما همیشه و همه جا غم انگیز بوده است، ولی انسان این تراژدی ها ی بی شمار را به آثار هنری تبدیل کرده است. من چیزی شگفت آورتر و عجیب تر از این تغییر شکل نمی شناسم. از این رو من در یک کتابچۀ پوشکین، در رمانی از فلوبر، هوشمندی و زیبایی بیشتری می بینم تا در چشمک سرد ستارگان، آهنگ یکنواخت اقیانوسها، زمزمۀ جنگلها و یا سکوت بیابانهاو
سکوت بیابان؟ «بورودین» آهنگساز روس آن را در یکی از آثارش به نحو بارزی منتقل کرده است، فجر شمالی؟ من نقاشی های «ویسلر» نقاش امریکایی را برآن ترجیح می دهم. وقتی «جان راسکین» منتقد انگلیسی گفت: غروبهای انگلستان بعد از نقاشی های «ترنر» زیباتر شده است حقیقت عمیقی را بیان داشت.
دنیایی که من در آن زندگی می کنم، دنیای هاملت ها و اتللوهای کوچک، دنیای رومئوها، گوریوها، کارامازوف ها، دیوید کاپرفیلدها و آنا کارنیناها، دنیایی از دون کیشوت ها و دون ژوان های کوچک است.
شعرا از این موجودات ناچیز، از اشخاص نظیر ما چهره های با عظمتی به وجود آوردند و آنها را فنا ناپذیر ساختند.
ما در دنیایی زندگی می کنیم که ممکن نیست انسان را درک کرد، مگر آنکه کتابهایی که دانشمندان و ادبا درباره اش نوشته اند مطالع کنیم. «ساده دل» اثر فلوبر برایم بسیار پر ارزش است. «رشدخاک» اثر کنوت هامسن مثل اودیسه مرا مبهوت ساخت. من مطمئن هستم که نوه های من «ژان کریستف» اثر رومن رولان را مطالعه خواهند کرد و به عظمت قلب و اندیشۀ این نویسنده و به عشق خاموش نشدنی او به بشریت احترام خواهند گذاشت.
من به خوبی آگاهم که در این روزها چنین عشقی را از مُد افتاده تصور می کنند، ولی چه سودی دارد؟ این عشق بدون زوال به زندگیش ادامه می دهد و ما دائما" خوشی و اندوه آن را زنده نگه می داریم. من حتی فکر می کنم که این عشق دائما" قوی تر و آگاهانه تر می شود. در عین حال که این امر قید و مانعی در راه تظاهراتش ایجاد می نماید، ولی از نامعقول بودن این احساس آن هم در این روزگار ما که مبارزۀ حادی برای زندگی در جریان است نمی کاهد.
من آرزوی شناختن چیزی جز انسان را ندارم و برای نزدیک شدن به او کتاب راهنمای صمیمی و با گذشتی است. من دائما" نسبت به قهرمانان فروتنی که همۀ چیزهای زیبا و با شکوه آفریدۀ آنهاست، احترامی عمیق احساس می کنم.
ماکسیم گورکی
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱۱/٥ - الهام زارع نژاد
الماس سختم من
که با چکش نمیشکنم و نه با قلم تراشیده میشوم
بزن، بزن مرا که من از آن نخواهم مرد
همچون ققنوسم من
که از مرگ خود زندگی باز می یابد
و از خاکستر خود میزاید
بکُش، بکُش مرا که من از آن نخواهم مُرد.
ازکتاب ژان کریستف، ترجمه م. به آذین
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - الهام زارع نژاد
مردن یا نمردن
از این پهلو به آن پهلو شد. خوابش نمی برد، از بس گریه کرده بود، سرش درد گرفته بود. چشمهای متورمش را دوخت به سقف، هیچ چیز معلوم نبود. تاریک ِ تاریک. همه خواب بودند. به همه فکر کرد و هر چه بیشتر فکر کرد، دید که تک تکشان را دوست دارد. برای آن کوچولوئی که پستانک به دهان در اتاق کناری پیش مادر خواب بود خیلی دلش تنگ می شد. اما اینها کافی نبود. خستگیهایش بیشتر از آن بود که با این چیزها بتواند ادامه دهد. از وضعیت نکبت بار بدش می آمد. اصلا" کل این هفته بد بیاری بود، از همه کس از همه جا یک بلائی نازل شده بود. اما فقط این هفته نبود، هفتۀ قبل و هفته های قبل تر هم همینطور بود. هیچکس نبود تا لحظه ای به حرفهایش گوش دهد تا او برایش از خستگی هایش بگوید.
یک ماشین از توی کوچه رد شد. نورش برای لحظه ای اتاق را روشن کرد. عقربه های ساعت را دید که نیمه شب را نشان می داد. اشکهایش جاری شد. یک قطره رفت داخل گوشش و گوشش از صدای گربه هائی که زوزه می کشیدند پر شد. گربه های نحس ِ کثیف، از صدایشان بیزار بود.
به سقف نگاه کرد، دیگر نمی خواست، دوست نداشت زنده بماند، خودش این را گفت: (دیگر نمی خواهم زنده بمانم. دوست دارم بمیرم. خدایا مرا بکش.خدایا دیگر نمی توانم.)
این را گفت و پتو را روی سرش کشید و به پهلو خوابید و بالشش را روی گوشش گذاشت تا جیغ گربه های کوچه را نشنود.
عقربه ها نزدیکیهای صبح را نشان می داد. قبل از آنکه از رخوتی که سرتاپایش را گرفته بود بیرون بیاید، اتفاق افتاد، همه چیز خراب شد روی پتویش و او زیر پتو در تاریکی مطلق ماند. شاید خدا آرزویش را بر آورده کرده بود! تمام بدنش درد می کرد. دردی بزرگتر از تمام هفته های قبل، قلبش را فشار می داد. اشکهایش جاری شد. خدایا زنده بود یا مرده؟ اشکهایش همان جا ماند، جائی برای جاری شدن نداشت. به پستانک و چشمهای سیاه او فکر کرد. چقدر دوستش داشت. تنها یک لبخند کوچک او کافی بود تا بد بیاری ِ تمامِ هفته اش را ندیده بگیرد. عقربه های هیچ ساعتی باقی نمانده بود تا بفهمد چقدر گذشته است. فقط می دانست گاهی خواب است و گاهی بیدار. هوای زیر پتو تمام شده بود. حس کرد چیزی به بر آورده شدن آرزوی دیشبش نمانده است. اما نمی خواست بمیرد. می خواست زنده بماند. خودش این را گفت: ( می خواهم زنده باشم. خدایا مرا نکش. نمی خواهم بمیرم، نمی خواهم).
شاید هم مرده بود. چه کار می کرد تا بفهمد؟ حتی انگشتان پایش را هم نمی توانست حرکت دهد. لب پائینش را گاز گرفت. محکم ِ محکم. مزه شورِ خون وارد دهانش شد.
صدای پارس سگی را شنید. سگها را دوست داشت. سگهای نازنین و وفادار. می خواست زنده بماند حتی در بدترین شرایط هم، باز زندگی قوی تر از مرگ بود.
سگها پارس کردند، شاید بوی خون شنیده بودند. نمی خواست بمیرد. زندگی زور می زد تا پتو را بیرون بکشد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۱٠/٧ - الهام زارع نژاد

جلوی آینه ایستادم. موهای سیاهم را باز کردم و روی یقۀ پیراهن گل گلی ام ریختم. آسمان ِقرمز، خبرِ برف را باردار بود.
خوراکیهای خانۀ مادر بزرگ قند در دلم آب می کرد. صندلیها بی قرارِ دیگر مهمانهای شب یلدا بودند، پدر بزرگ حافظ به دست روی صندلی همیشگی اش نشسته بود. خاله ها و دائیها با بچه هایشان که می رسیدند، همه جا پر می شد از شادی و سر خوشی، آجیل شب یلدا، صدای سازِ پدر، صد دانه یاقوت توی ظرف بلورین و شمعهای روشن مادر بزرگ که نورش گرما بود برای سرمای هندوانۀ شبِ سرد.
رستم و سهراب مهمانمان می شدند و شب چره را در شبخانۀ پدر بزرگ و مادر بزرگ می گذراندیم. حافظ از دهان ِ پدر، فال زمستانی را می گفت و خواب ِ خوش ِ نشسته بر پلکِ مهمانان، مجلس را به اتمام می رساند.
جلوی آینه ایستادم. موهای سپیدم را پشت گوشم دادم. آسمان ِ حیاط سیاه و گرفته بود. آجیل شب یلدا را ریختم توی ظرف و گذاشتم روی میز.
ازصدای گوپس گوپس ِ آهنگی که دخترم گوش می کرد و با آن بلند بلند می خواند سرم درد گرفته بود. تلفن زنگ خورد، قلبم لرزید، صدای پسرم را می خواستم که از پشت خط طولانی، شب طولانی را تبریک بگوید. دخترم پرید روی تلفن، هیچکس با من کاری نداشت.
دکمۀ شلوار جین اش را دوختم. سوزن رفت توی انگشتم و یک قطره خون مرا برد به دانۀ قرمز انار آن سالها. دخترم موهایش را سشوار کشید، شالش را سرکرد، دستی برایم تکان داد و رفت.
به ظرف آجیل نگاه کردم، فقط کشمش داشت، نه هندوانه گیرم آمد و نه انار. آهی کشیدم، صدای ساز پدر توی گوشم پیچید. یکهو نقش رستم را روی دیوارهای خانه دیدم. قلبم تند تند می زد بلند شدم تا شمعی روشن کنم، صدای قطاری نقش رستم را از روی دیوار پاک کرد وصدای گوپس گوپسی که از کوچه می آمد صدای تارِ پدر را تیره کرد.
دیوان حافظ را پیدا نمی کردم و نوارهای قدیمی ام توی هیچکدام از دستگاههای صوتی خانه نمی خواند.
چشمهایم را بستم و در سیاهی شبگون ِ پلکهایم، با شب ماندۀ شب نشینی ِآن سالها، تنها به انتظار زمستان نشستم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/۳٠ - الهام زارع نژاد
Мылая мая. Желаю вам счастья
خاطرهها سه دوره دارند
اوایل چنان نزدیکند که می گوئیم، انگار همین دیروز بود
جان در پناهشان می آرامد و جسم در سایه شان سرپناهی می یابد
خنده ای که فرو ننشسته واشکی که همچنان جاریست
لکۀ جوهری روی میز که هنوز هست و بوسۀ خداحافظی که گرمی اش در دل احساس می شود
اما چنین حسی دیری نمی پاید
زمانی می رسد که آن سر پناه دیگر نیست
درجائی پرت به جایش خانه ای تنهاست، با زمستانی سرد سرد و تابستانی سوزان
خانه ای سراسر خاک گرفته و لانۀ عنکبوتها گشته
جایی که نامه های عاشقانۀ آتشین خاکستر می شوند و عکسها رنگ می بازند
آدمها طوری آنجا می روند که به گورستانی
باز که می گردند، دستها را با صابون می شویند
اشکهای روانشان را پاک می کنند و سخت آه می کشند...
اما هنوز تیک تاک ساعت جاریست
فصل ها از پی هم می گذرند، آسمان باز هم می شکفد، نام شهرها عوض می شود
دیگر کسی نیست گواه اینها باشد
دیگر کسی نیست که با او بگرییم و خاطره ها را ورق زنیم
اندک اندک اشباح خاطرات ترکمان می کنند
خاطرۀ آنهایی که دیگر یادشان نمی کنیم و شاید بازگشتشان هراسانمان کند
با چنین حسی بیدار که می شویم
حتی راه آن خانۀ تنها را هم فراموش کرده ایم
از روی شرم و خشم آه می کشیم
سوی خانه می دویم اما انگار که خواب ببینیم همه چیز را جور دیگری می یابیم
آدمها، اشیا، دیوارها، کس نمی شناسدمان
پاک غریبه ایم! جای ما آنجا نیست، وای!
دردناک تر این که آن گذشته را دیگر راهی به زندگیمان نیست
برایمان پاک بیگانه است
مثل همسایه هایی که مردند، بی آنکه بشناسیمشان
از آنها که خدا جدامان کرد
آنها که بی ما چه خوب رفتند، حتی به سوی سرنوشتی بهتر...
شعراز: (آنا آخماتواАННА АХМАТОВА )
ترجمۀ احمد پوری در سمرقند شماره۱۰
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/٢٠ - الهام زارع نژاد
این روزها مشغول تهیه یک پروژه درباره موسیقی در ایران هستم. برای قسمتی از این برنامه احتیاج به یک آمار و نظر سنجی دارم، بخشی از این آمار را از طریق مصاحبه با افرادی که با آنها در ارتباط هستم تکمیل کردم، اما برای بخش دیگر احتیاج به کمک شما دارم. خواهشمندم برای کمک به این امر فرم زیر را برایم پر کنید تا بتوانم با این اطلاعات کارم را به اتمام برسانم.(برای دسترسی به نتیجه درست، نطر صادقانه و واقعی شما برایم اهمیت دارد)
اگر دوست داشتید، پاسخها را با عنوان موسیقی در ایران برایم ایمیل کنید: elham.zarenezhad@gmail.com
سپاسگزارم
۱/ جنسیت: مرد، زن ۲/محل و سال تولد ۳/ محل زندگی ۴/میزان تحصیلات ۵/شغل
۶/موسیقی مورد علاقه: سنتی، پاپ، کلاسیک، فولکلور؟
۷/نحوه آشنایی با موسیقی مورد علاقه:
۸/ اگر نوازنده هستید، نحوه آشنایی با ساز و یادگیریتان را توضیح دهید.
۹/نحوه دسترسی به موسیقی: - تلویزیون - رادیو - سی دی وکاست - ماهواره
۱۰/آیا از کنسرتهای داخل کشور دیدن می کنید؟ - بله ( از چه کنسرتهایی) - خیر (به دلیل هزینه زیاد کنسرت، عدم اطلاع رسانی و تبلیغات درست، سایر) توضیح دهید.
۱۱/در طول هفته چقدر برای موسیقی وقت می گذارید؟ (زمان و نحوه آنرا توضیح دهید)
۱۲/ نام چند خواننده مورد علاقه خود را ذکر کنید.(مجاز و غیر مجاز فرقی ندارد)
۱۳/ از بین آهنگسازان ایرانی چه کسی را می شناسید و کدامیک از کارهایش را گوش کرده اید؟
۱۴/ از بین نوازندگاه سازهای مختلف چه کسی را می شناسید؟
۱۵/ برای تهیه سی دی و کاستهای مورد علاقه تان کدامیک از موارد زیر را انتخاب می کنید؟
- فروشگاههای فرهنگی هنری (نام فروشگاه را ذکر کنید)
- کپی سی دی و نوار، خارج از فروشگاه
- سایر(توضیح)
۱۶/ کدامیک از آموزشگاههای موسیقی را می شناسید؟
۱۷/ در هنگام گوش دادن به موسیقی سنتی، صدای چه سازی برای شما قابل تشخیص است؟
( تار، سه تار، تنبور، سنتور، کمانچه، نی، تمبک، دف، دایره، دهل، عود، رباب، دیوان، قانون، قیچک و...)
۱۸/ از میان سازهای فوق شکل کدامیک را می شناسید؟
۱۹/آیا پیشنهادی در زمینه ارتقاء موسیقی و نحوه ارائه صحیح آن از طریق صدا و سیما دارید؟
۲۰/ درصورت فراهم بودن تمام امکانات برای فعالیت در زمینه موسیقی کدامیک از موارد زیر را انتخاب می کردید؟
- خوانندگی - نوازندگی - آهنگسازی - ساخت ساز - شنونده حرفه ای
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٩/۱٠ - الهام زارع نژاد
واي كه چقدر از دست اين مورچهها لجم ميگيره، آخه اينم شد زندگي؟ از صبح تا شب كار، كار، كار، آخه چه خبرتونه؟ چرا اينقدر مال و اموال جمع ميكنيد؟ بابا يك هم تفريح كنيد. يك كم اين چيزهايي رو كه جمع مي كنيد، خرج كنيد. چي... كجا بريد؟ خب، معلومه، بريد استخر، موجسواري، اسكي روي آب، حتي ميتونيد بريد قايق سواري. آخه پس شما كي ميخوايد از زندگي لذت ببريد. چرا داريد چپ چپ نگام ميكنيد؟ چي شد... باز كه داريد كار ميكنيد!
نوشته: مریم زارع نژاد(مزنا)
آنقدر خندید تا اشک در چشمانش حلقه زد. هر بار صورتش یک شکل دیگر میشد، یک بار چانهاش دراز شد و بعد پیشانی و یک بار دماغش. سرش را که پائینتر آورد، موج ِ آینه روی لبش افتاد. روی پنجههای پا قدش را بلندتر کرد تا موهایش روی موج بیافتد و کلهاش دراز شود. آنوقت از خنده غش کرد. خندید و گفت:« وای خدا، شبیه منگها شدم.» از خنده او همه خندیدند. وقت خداحافظی بود و دیگران منتظر بودند تا او کفشهایش را بپوشد و برود، اما آینه موجدارِ دم ِ در همه را نگه داشت تا به قیافه منگلشان بخندند...
آینه همان جا دم ِ در باقی ماند تا آدمها با روزها و ماهها و سالها از رویش بگذرند.
حالا او وقتی بچهاش را روی پایش میانداخت، یاد آینه میافتاد، اما خندهاش نمیگرفت. وقتی تکانش میداد و لالایی میخواند، گریهاش میگرفت. فکر میکرد شاید تصویر کودکش را در آینه میبیند. دستش را دراز میکرد و صورت خوابیده او را لمس میکرد. لپهای تپل و نرمش، بینی، موها، شانههایش، انگشتهای سفید و کوچکش، همه شبیه تمام بچههای دیگر بود. اما آینه دیگر موج نداشت و تصویر واقعی را نشان میداد. چون هر چه سر بچه را بالا و پائین میکرد. باز کودکش همان شکلی بود، شبیه آدمهای آینههای موجدار.
ظرف بزرگ ميوه روي ميز بود. گيلاس، خيار، سيب قندي، هلو، شفتالو... پسر در آينه نگاه كرد وگفت: من منگلم. لپهايم از لپهاي بقية آدمها بزرگتر است. دختر ازپشت سر نگاهش كرد و از داخل ظرف دوتا گيلاس برداشت، ايستاد پشت پسر. تصوير هر دو در آينه پيدا شد. دختر بغض كرد و گفت: من يك هفته بيشترزنده نميمانم، توي گوشم دو تا غدة بدخيم درآمده و همة بدنم را گرفته است. سومي يك هلو از توي ظرف ميوه برداشت و گفت: از همان غدهها اين طرف لپ من هم هست، او هم دستش را روي غده گذاشت و ايستاد جلوي آينه. هر سه با بغض به يكديگر نگاه كردند. دختر چشمهايش را درشتتر كرد و به طرف در برگشت. پسر گوشهايش را تيز كرد و زل زد. سومي داد زد: مادرتان آمد و بعد هلو را از توي لپش در آورد. دختر گيلاسها را از روي گوشش برداشت و پسر سيب قندي را تف كرد روي زمين. ظرف بزرگ ميوه روي ميز بود. تلويزيون برنامه كودك پخش ميكرد و مادر سه تا بشقاب آورد تا ميوه بخورند.
دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو،
که روی شاخۀ نارج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست.
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا ابد شنیده خواهد شد
...
و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود و چای می خوردند
چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها! خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی
دچار یعنی عاشق
وفکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.
مسافر/ سهراب سپهری
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٧/۱٧ - الهام زارع نژاد
یاد هست به من گفتی کرم آسکاریس؟ فکر کردی نمی شنوم! فکر کردی نمیفهمم! نمیدانی چقدر غصه خوردم. شاید حالا که اینقدر حالم بد است به خاطر غصههایی است که آن موقع خوردم. تو را نمیدانم. میگفتی غصه خوردی. ولی من دیدم که بیشتر قرص میخوردی. آن وقتها که همه شش تا هفت تا بچه داشتند، من میشدم بچه چهارمی. اما میخواستی که به دنیا نیایم تا نشوم خواهر یا برادر آن سه تای دیگر.
حیف آن همه قرص که هدر دادی. دیر شروع کردی به خوردن. دیگر آنقدر اثر نداشت که هرگز نیایم. آمدم، ولی چهارمی کاملی نبودم. اولش خوشحال شدم. گفتم: حداقل نصفه بودن کمی از زیادی بودن بهتره. اما هیچکس، حتی نصفه مرا هم قبول نکرد. انگار چهار به جای سیزده نحس بود. چرا آن همه قرص خوردی؟
اول فکر کردم چون ممکن بود یک کرم آسکاریس باشم، میخواستی دفعم کنی، شاید اشتباهی قرص میخوری، چون هنوز نمیدانی من بچه دیگرت هستم. اما دیدم وقتی فهمیدی که من هستم و میخواهم بیایم تا بغلم کنی، نوازشم کنی، قرصها را شروع کردی.
چقدر با حرص روی شکمت کوبیدی. آنقدر قرص خوردی تا همه جا خون شد که حالا خودت زیر این خروارها خاک راحت خوابیدهای و من بیچاره هر هفته از تنهایی با این پاهای ناقص، روی صندلی چرخدار آوارۀ این سنگها و خاک و خلم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٧/۱٦ - الهام زارع نژاد
باورم نمیشود که دیگر نمیتوانم چهرۀ همیشه آرام و خندانش را ببینم. دیگر هر جا که شب شعر باشد، عمران نیست، اگر گالری هنری برپا باشد، چهرهاش را بین بازدید کنندگان نمیبینیم، دیگر...
او هم مثل باقی آدمها بیخبر گذاشت و رفت. ساده و مهربان و زلال ، مثل آینه، آیناکیمی.
( نه صدای چکاوکی/ نه گلی/ نه درختی که سایۀ خود را چون گلیمی بگسترد و نه آبی که بخواند ترانه در دل سنگ/ این راه یکنواخت مرا خسته میکند. )
کاش خسته نبوده باشد و اگر هم خسته بود، اگر امروز با تخت خالی اش ملاقات کردم، اما یادم نمیرود که گفته بود: دنیا را دنیاتر، زیبا را زیباتر ببینم و گلها را گلها تر.
دیشب یازدهم مهر هشتادو پنج، هلال ماه چون قاچ خربزه بود. میدانم که قرص ماه را دوست داشت ومیگفت: ( هلال ماه چون خنجری میان دلم چرخ میزند/ من قرص ماه را میخواهم/ آرام و نرم و غلتان/ بیهیچ نیش و زخم/ بیهیچ زاویه )
امروز دوازدهم مهر است و دلم میخواهد بداند که همیشه هست و امروز به نام اوست.
(امروز به نام توست
این تپۀ سبز، این ابر که تاب میخورد روی نسیم
این سرو که فکرهای برفی دارد، این یاس بنفش روی این نردۀ نور...)
وباز دلم میخواهد بداند اگر همیشه همه را میخنداند آخرش خیلی بد اشک همه را درآورد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٧/۱٢ - الهام زارع نژاد
کم مانده بود بیفتد. دستش را به میله گرفت و با صدای گرفتهای گفت: پدر جان، درِ عقب را بزن. صدایش نرسید و اتوبوس حرکت کرد. چند نفر با صدای پس و پیش فریاد زدند، آقا! درِ عقب را بزن. آقای راننده، پیاده میشوند. آقا! نگه دار. پیرمرد با چهرهای آرام لبخندی زد و گفت اشکال ندارد. ایستگاهِ بعد، آخرِ خط است آنجا پیاده میشوم.
دوباره خودم را به میلۀ نزدیکِ در رساندم. امروز حتما" باید میپرسیدم. نگاهش کردم، با همان کلاه لبه دار قدیمی و کت و شلواری که کمی برایش تنگ بود، با موهای سفید سفید و خطوط و چین و چروک چهرهاش که مهربانتر نشانش میداد، از پنجره به بیرون خیره شده بود. چند روز بود که این ایستگاه باید پیاده میشد ولی جا میماند. بعد همه فریاد میزدند تا راننده دوباره نگه دارد، راننده هم تا از ایستگاه خارج میشد دیگر در را باز نمیکرد. پیرمرد تا ایستگاهِ آخر میآمد. باید نزدیکتر میشدم تا بپرسم. دیروز هُلش دادند به در نرسید، پریروز راننده در را زد ولی در باز نشد و فقط صدای پیس س س س ... آمد و پیرمرد جا ماند و آخر خط پیاده شد. دوباره صدای درآمد، پیس س س ... همه هُل دادند. آخرِ خط بود. رسیدم کنارش، گفتم: اِم... پدرجان، بگذارید کمکتان کنم. لابد تا ایستگاه قبلی پیاده بر میگردید، این چند روز این همه پیاده روی کردید خسته نشدید؟ لبخندی زد و گفت: نه، دختر جان، باید همین جا پیاده شوم. خانه ام اینجاست. ولی یک کوچۀ قدیمی مرا مجبور به پیاده شدن در ایستگاه قبل میکند، یک کوچه قدیمی با درختان اقاقیا، با یک قهوه خانه کهنه که نقش و نگارش همه شاهنامه را میخواند. میخواهم سری آنجا بزنم، آشنایان قدیمی را پیدا کنم، قسمت نشده. اتوبوس نگه نمیدارد.
با تعجب پرسیدم: همان کوچهای که سرِ نبشش عکاسیست؟ آه! خوب شد با شما حرف زدم. زحمت نکشید آن قهوه خانه کافی شاپ شده، حالا من آشنایان زیادی آنجا دارم.
پیرمرد ایستاد. خطوط چهرهاش در هم رفت. اینجا آخرِ خط بود؟
گفتم: اشکال ندارد پدر جان، عوضش از فردا تا آخرِ خط مینشینید.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٦/٥ - الهام زارع نژاد
ما دو نفر بوديم و همديگر را خيلی دوست داشتيم . با آنکه هر کدام از ما چيز های مختلفی را دوست داشت ، يکی رنگ آبی و يکی قرمز، يکی هلو و ديگری زردآلو، يکی فلان شهر و ديگری بهمان شهر و... اما هميشه باهم بوديم و باز يکديگر را دوست داشتيم .
بعد از مدتی نفر سومی هم به ما اضافه شد که رنگ زرد را دوست داشت و ميوه گلابی و يک شهر ديگر را.
اوايل آشنائی هر سه همديگر را دوست داشتيم . اما بعد از مدتی ، نفر سوم به رنگ و ميوه و شهر ما اعتراض کرد و به زور می خواست که ما هم زردو گلابی و شهر اورا دوست داشته باشيم . نفر سوم آنقدر فک زد و غر زد و زيرآب زد ، تا ما دو نفر هم از يکديگر دلگير شديم .
ديگر سه نفری دور هم جمع نمی شديم . يامن و نفر سوم ، يا نفر سوم و نفر دوم و در آخر هم بحث و کشمکش و دعوا. بعد از آنکه مدت بيشتری از زمان مدت اول گذشت ، آنقدر نفر سوم همه چيز را تحميل کرد که ما دو نفر هم از همه چيز زديم و قهر کرديم و به تنهائی به رنگ و ميوه و شهرهايمان فکر کرديم .
حالا هر کدام از ما يک نفر شديم . گاهی دلم تنگ می شود و فکر می کنم، کاش نفر سوم هم به اين فکر می کرد که بعضی وقتها هم می شود هلو و زردآلو خورد و آبی و قرمز را هم دوست داشت . درست است که چای سرد زبان آدم را نمی سوزاند و لی خب ، بعضی ها هم داغشو دوست دارند.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٥/۱٠ - الهام زارع نژاد
فکر کنم روزهای آخر اجرای تئاتر (موسیو ابراهیم و گلهای قرآن )در سالن چهار سو باشد.
این کار هم آمد و رفت و بالاخره نفهمیدیم یک اقتباس خوب از ادبیات در تئاتر وسینما باید چه طوری باشد ؟ وابسته به کتاب باشد یا نباشد؟
من که کتاب را خوانده بودم ،وقتی تئاترش آمد کلی هیجانزده شدم که حتمابروم و کاررا ببینم ، ولی متاسفانه خیلی توی ذوقم خورد. علیرضا کوشک جلالی خیلی کتاب را حیف و میل کرده بود و سوای اینکه تمام نقشهای آدمهای مهم داستان را داده بود به یک بازیگر، خیلی از صحنه های فوق العاده کار را هم در تاریکی و سکوت با یک دکور ساده و به اصطلاح مدرن از بین برده بود.
خب ، این نظر من و آنهائی بود که کتاب را خوانده بودند . اما ..... اما کسانی که کتاب را نخوانده بودند،آنقدر از کار خوششان آمده که فکر کنم به خاطر تبلیغات آنها و زیاد شدن تعداد تماشاچیان ، مدت اجرا را تمدید کردند.
به هر حال کاش علیرضا کوشک جلالی فقط یک برداشت آزاد از کتاب می کرد و اینطور خط به خط داستان را نمی داد به بازیگرش تا برای تماشا چیان از حفظ بخواند ، شاید این جوری نظر هر دو دسته تامین می شد.
(روی عکس کلیک کنید بزرگ می شود. تصویر پوستر فیلم فرانسوی با اقتباس از همان کتاب است .آقا ابراهیم اونها عمر شریف بود و آقا ابراهیم ما بهزاد فراهانی .)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٥/٤ - الهام زارع نژاد

از بیرون به درون آمدم :
از منظر به نظاره به ناظر ./ نه به هیات گیاهی نه به هیات پروانه ئی نه به هیات سنگی نه به هیات برکه ئی ، من به هیات ( ما ) زاده شدم / به هیات پر شکوه انسان / تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینم / غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم / تا شریطه ی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم / که کارستانی از این دست / از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است .
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود :
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن / توان دیدن و گفتن / توان اندهگین وشادمان شدن / توان خندیدن به وسعت دل ، توان گریستن از سویدای جان / توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی / توان جلیل به دوش بردن بار امانت / و توان غمناک تحمل تنهائی
تنهائی تنهائی تنهائی ی عریان .
انسان دشواری ی وظیفه است .
دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان در برکشم / هرنغمه و هرچشمه و هر پرنده / هر بدر کامل و هر پگاه دیگر / هر قله و هر درخت و هر انسان دیگر را .
رخصت زیستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتیم
و منظر جهان را تنها از رخنه ی تنگ چشمی ی حصار شرارت دیدیم و اکنون
آنک در کوتاه بی کوبه در برابر و
آنک اشارت دریان منتظر!
دالان تنگی راکه نوشته ام به وداع فرا پشت می نگرم :
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت .
به جان منت پذیرم و حق گزارم !
(چنین گفت بامداد خسته .)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/٥/۳ - الهام زارع نژاد
امروز دوشنبه است و من اولين يادداشتم را می نويسم .
هفته پيش سالگرد هوشنگ گلشيری بو د. همون روز تولد لورکای شاعر هم بود.۴روز قبل از مرگش هم تولد من بود ، ۲روز قبل از تولد منم ، تولد وبلاگم بود و بالاخره امروز تونستم بيام و به اين نوزاد کوچولو که خيلی هم غريب به اين دنيای وبلاگی اومد سری بزنم. دکتر گفت نوزادتون زردی داره و بايد زير نور مهتابی بخوابه تا خوب بشه ، بعدش هم کلی بايد بهش برسيد تا جون بگيره و بعدها واسه خودش مردی بشه . به دکتر گفتم: چشم . اما نميدونم که ميتونم تا صبح بيدار باشم و زير نور مهتابی زردی رو به سفيدی تبديل کنم يا نه ؟ بعد فکر کردم که وقتی خوره نوشتن به جون آدم بيافته شايد خيلی کارا بشه انجام داد. ياد حرف فرزانه طاهری افتادم که يه جايی گفته بود( اگر سربازان با تمرين تير اندازی می آموزند تا ديگری را آدمک ببينند ،ياخلبان هاخانه های ديگران را نقطه اي برروی مانيتور،داستان ما را عادت می دهدتا آن ديگری را آدمی ببينيم خاص که فقط يک بار اتفاق می افتد، گاه حتی می تواند،همچنان که در داستان های اگزوپری ، باديدن يک چراغ يک زندگی را ببيند، خانواده ای که سر شام نشسته اند ، مادری که دارد به کودکش شير می دهد. پس انگار ما ، همه ما می نويسيم و می خوانيم تا آدم های گوناگونی بتوانند در کنار هم و با هم بر اين کره کوچک اما هنوز زيبا زندگی کنند.)
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٥/۳/٢٢ - الهام زارع نژاد

